ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

آخرش یعنی چی میشه؟؟؟

چارلی چاپلین می‌گه: آخرش همیشه خوبه ... اگه خوب نیست بدون هنوز آخرش نیست ...

یه روز خوب میاد ... آخرش اینه ...

 

پینوشت:خدا کنه راست گفته باشه

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ - نسیم


من و چهارقلوهایم

اینروزها همه چیز سخت و کند می‏گذرد... مثل گذشته صبور نیستم، کم طاقت شده‏ام و روحم دیگر کشش و تحمل زخم و درد را ندارد.

با خودم حرف می‏زنم و بیشتر وقت‏هایم را در سکوت می‏گذرانم ... از نظر جسمی بطور کامل بهم ریخته‏ام و به گمانم دچار افسردگی شدید شده‏ام...

تازگی به این فکر افتاده‏ام که برای بهبود حالم باید بچه دار شوم... فکر می‏کنم اگر کودکی داشتم می‏توانستم ساعت‏ها بنشینم به نظاره معصومیت کودکانه‏اش و ساعت‏ها با او سخن بگویم، بخصوص وقتی که هنوز در من است... شاید برای همین است که اینروزها بیشتر از هر وقت دیگری با خودم سخن می‏گویم...

 با اینکه در تصورم نمی‏گنجد که بتوانم حتی یک بچه را به دنیا اضافه کنم اما نمی‏دانم چه حکمتیست که هر کس بنده را می‏بیند از من تقاضای چهارقلو می‏کند.

برای همین قرار گذاشته‏‌ایم یک پسر برای خواهرم بیاورم که بزرگ کند، از آنجایی که خواهرم آدم مستقل و مرد صفتی است و از آنجایی که در صدا و سیما کار می‏کند، قرار است یک قلدرش را برایش دست و پا کنم... اسمش را هم گذاشتم فریبرز که بهش بیاید.

مادرم هم یکی سفارش داده که با خودش ببرد کلاس قرآن و گفته می‏خواهد مثل من نشود ... اسمش را می‏خواهم بگذارم علی یا ایلیا... قرار است مادرم نماز خواندن سر وقت یادش بدهد و مسلمان واقعی بارش بیاورد... خیالم از این یکی راحت است آخر مادرم زن فهمیده و همه چیز دانی است ، خوب بلد است چطور بچه بزرگ کند.

پدرم هم یک دختر برای خودش می‏خواهد که جمعه صبح‏ها بلندش کند با خودش ببرد بهشت زهرا برای فاتحه خوانی... پدرم مرد مهربانی است ...همیشه فکر می کند مُرده ها چشم انتظارمان هستند ... بعد هم دلش می‏خواهد یادش بدهد که هروقت صدایش کرد دخترم او هم جوابش را بدهد که بله پدرم... اصلاً شرط کرده است نوه‏هایش باید او را آقا جان صدا بزنند بس که از بچگی هرچه کرد من به جای پدر جان، بابایی صدایش کردم... اسم این یکی را هم گذاشته‏ام سوگند.

برادرم تا به حالا درخواست کتبی یا شفاهی نداده است که بچه‏ای از من طلب کند اما مطمئنم هر چهارتایشان را هر روز می‏برد و توی پارک می‏چرخاند و بعد هم نفری یک بستنی و یک سی دی بازی یا کارتونی چیزی برایشان می‏خرد، بخاطر همین خیالم از بابت گردش بچه‏ها راحت است.

چهارمین بچه را قرار است برای خودمان نگهش داریم... من دوست دارم اسمش غزل باشد یا هستی اما پدرش هردو را مسخره می‏کند ... اصلاً دلش می‏خواهد این یکی هم پسر باشد.

 من کلاً با تنبیه بدنی بچه مشکل دارم اما پدرش می‏گوید اگر من بچه را زدم نباید توی روی من بایستی... من مدام می‏گویم دلم می‏خواهد دخترم را لباس‏های لختی بپوشانم اما او مخالف شدید ترویج فرهنگ بی حجابی است.

خلاصه که سر تربیت این بچه هیچ تفاهمی باهم نداریم... و حسابی نگران آینده‏اش شده‏ایم... از قضا یک مرکز بازپروری (در واقع زندان کودکان) نیز کنار محل سکونتمان وجود دارد که می‏خواهیم این یکی را هم به آنجا بسپاریم ...

خلاصه که دست آخر با وجود چهار نوزادم بازهم انگار کسی نمی‏ماند که بنشینم و ساعت‏ها برایش سخن بگویم و او فقط با چشم‏هایش نگاهم کند و من فکر کنم دنیایم هنوز ارزش ماندن دارد بخاطر وجود کودکم...

دست آخر گمانم تمام حرف‏هایم می‏ماند برای همان 9 ماه که هرچهارتایشان برای خودم هستند و فقط من می‏توانم حسشان کنم... البته اگر جایی برای نگه داشتنشان داشته باشم.

 

پینوشت: خواستم کمی غم نامه بنویسم که به گمانم طنز نامه شد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:۳۸ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ - نسیم


فردای مبهم

فردا روز مهمی برای من است... به طور ضمنی یک پیشنهاد کار از فرشتۀ مهربانِ* شرکت پول پرست‏‏ها دارم... فردا قرار است راجع به آن صحبت کنیم... نمی دانم اگر آقای دل کوچک شصتش خبردار شود چه بلایی ممکن است سرم بیاورد اما فعلاً که دل به دل فرشتۀ مهربان داده ام تا خدا چه بخواهد...

*: این اسم را امروز برای مدیرعامل شرکت پول پرست‏ها انتخاب کردم ... اما اگر من را استخدام نکند شاید اسمش را به روباه مکار تغییر دادم ... من هم که معلوم است دیگر پینوکیو ِ ساده این قصه هستم که امیدوارم آخرش یکروز آدم شوم...)

پینوشت: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم... لطفاً انرژی مثبت و ایضاً دعای خیر بفرستید.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ - نسیم