ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مثل هیچکس

هیچکس نشناسد... تو که می شناسی

هیچکس نفهمد ... تو که می فهمی

هیچکس نشنود ... تو که می شنوی

هیچکس نبیند ... تو که می بینی

هیچکس نباشد ... تو که هستی

هیچکس نخواهد ... تو که می خواهی

هیچکس نتواند ... تو که می توانی

هیچکس یادش نباشد ... تو که یادت هست

هیچکس حواسش نباشد ... تو که حواست هست

هیچکس نماند ... تو که می مانی

هیچکس دوستم نداشته باشد ... تو که دوستم داری

هیچکس مهربان نباشد ... تو که مهربان هستی

هیچکس که تو نمی شود ...

هیچکس که من نمی شود ...

پس چرا من اینقدر دلم شکسته است؟؟؟؟؟؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٩ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


گر دلم نیاسود ... از گناه تو بود *

 

روزهایی هست که نمی توان نوشت ، نمی توان گفت

که واژه ها همیشه ابترند از بیانشان

روزهایی هست که فقط باید گریست با صدای بلند

بلندتر از آسمان

دلم قصه می خواهد که کسی بگوید

دلم یک پُشت محکم می خواهد که اشک هایم را پاک کند و توی گوش پسر همسایه بزند ...که چرا عروسکم را گرفته... و هرگز نگوید روی پای خودت بایست و هرگز نخواهد من بجنگم و هرگز نگوید پُشتت نیستم اگر ... که هرگز شرط نگذارد برای همراهی ام

که بی پُشت بودن گمانم بدترین درد دنیاست

اصلاً درد دارد حس نکردنت ... 

گفتم که روزهایی هست که نمی توان نوشت، آنقدر که نوشتنی نیست ... آنقدر که درد دارد ... آنقدر که گریه مجالت نمی دهد

اصلاً این روزها را نباید نوشت

بعضی دردها کم نمی شنوند ، لیسیده نمی شوند ، خوب نمی شوند

بعضی دردها باید آدم را بُکشد

مثل درد ِ آنموقع که تو بگویی پُشتم نیستی اگر ...

 

*پینوشت: آهنگ الهه ناز داره پخش میشه و همین می تونه قطره های اشکمو تندتر کنه

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:٠٩ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


روابط من و آدم های شرکت

 

روابط من با آدم های اینجا به سه دسته تقسیم می شود:

دسته اول آن گروه از کارکنانی هستند که مرا جاسوس مدیرعامل می دانند و هربار که مرا می بینند تا کمر برایم خم می شوند و جملات تملق آمیز به زبان می رانند ... این گروه وقتی مرا جایی خارج از شرکت می بینند حتی جواب سلام من را هم نمی دهد، هرکجا که نشست و برخاست می کنند از من به عنوان یک تافته جدا بافته یاد می کنند که باید حالش را گرفت چون در این شرکت هیچ زنی نباید به مدیران این شرکت امر و نهی کند.

دسته دوم آن گروهی هستند که مرا مثل بقیه کارمندها می دانند که برای کاری استخدام شده ام ... این گروه یا دلشان می خواهد و دوست من می شوند یا زیاد از من خوششان نیامده و فقط سلام و علیک مختصری با هم داریم. اغلب افراد این گروه را خانم های شرکت تشکیل می دهند که شمارشان به بیست نفر هم نمی رسد.

دسته سوم آن دسته از کارکنانی هستند که من را دوست ِ پیر مهربان می دانند که حرفش برو دارد این گروه در روز چندین بار با من تماس می گیرند و هرجایی که من را ببینند از کیلومترها دورتر دست تکان می دهند، در تمامی تصمیماتشان من را دخیل می کنند و تقاضا دارند که به گوش مدیرعامل برسانم ... روزی هزار بار سلام می کنند و بعدش می پرسند آیا برای سلام هایشان پاداشی دریافت می کنند یا خیر ... کلیه شایعات سازمان را به من منتقل می کنند و می گویند که از تصدیقش را از مدیریت بگیرم...

روابط من با هر سه دسته این آدم ها سخت و طاقت فرسا شده است ... آمار کل دوستی هایم در این شرکت دو هزار نفره از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رود و مابقی هم که تکلیفشان معلوم است همیشه باید مواظب باشم چه حرفی از دهانم در می آید.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱۳ ‎ب.ظ - جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


استخدام ی من ِ مهربان

 

حال و روز خوشی ندارم ... همه چیز به ظاهر خوب و ارام می آید اما من نمی دانم چرا اینقدر دلگیرم

کار جدید همۀ چیزهای خوب را دارد اما یک چیزی هست که آزارم می دهد

من را استخدام کرده اند که مهربانی کنم

درست است ... واقعیت ماجرا همین است که گفتم

پیر دوست داشتنی گاهی مرا به اتاقش می خواند ...خوش و بش هایمان که تمام می شود می گوید که بروم چون سرش شلوغ است ... با رئیس ِ دل کوچک قرارداد بسته است که کارهای مرا انجام بدهد و به من می گوید اینطوری که بشود برای همه بهتر است ... جمله اش دقیقا این بود: اینطوری تو وقت آزاد بیشتری پیدا می کنی که به همسرت برسی من هم خیالم راحت است که پیش من هستی اگر دو تا دختر داشته باشم یکی از آنها تو هستی آن یکی دخترم سحر، آقای دل کوچک هم یک پولی گیرش می آید ... ناراحت نشو حقوق تو را هم زیاد می کنم.

واقعیت همین است، پیر دوست داشتنی مرا استخدام کرده که دخترش باشم

این را وقتی مطمئن شدم که با مشت به دیوار می کوبید تا من بگویم نزنید دستان درد می گیرد یا با گلوی گرفته مدام خواهش می کرد که بگذارم بستنی بخورد و چشم هایش برق می زد وقتی می گفتم نه برایتان خوب نیست.

اینجا یک نفر دیگر هم هست که نیاز به مهربانی من دارد... یک آبدارچی نوجوان داریم که سواد ندارد ، پول ندارد، مادر ندارد و پدر درست و حسابی ندارد ... همه عشقش حرف زدن راجع به پرنده هایش است و آینده ای که امیدوار است پیش آید چون پیر دوست داشتنی قول داده است اگر دبستان را تمام کند می گذاردش سر یک کار دیگر

کل روزش را در اتاق ما می گذراند ... موهایش را شانه می زند تا بگویم آفرین که مرتب شده ای و  میزم را بیشتر از باقی تمیز می کند تا بگویم دستت درد نکند... همه اش فکر می کنم دلش می خواست یک مادر داشته باشد

بعد شب ها که می خواهم بروم خانه یک منی هستم که آنقدر محبت کرده دلش می خواهد فقط محبت ببیند ... شده ام یک من جنگجو که حالش بهم خورده است از اینهمه نقش خواهر و مادر و دختر را بازی کردن و دلش می خواهد یک زن مهربان نباشد

و بیچاره دلبندم که نمی داند چکار کند با آدمی که باید همسر ِ مهربانی باشد و نیست...

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


گزارش کنسرت حمید حامی و نیما مسیحا

گزارش کنسرت:

دیشب به عنوان هدیه ولنتاین رفته بودیم کنسرت حمید حامی و نیما مسیحا ... کنسرت خوبی بود گرچه ترجیح می‏دادم موسیقی قوی‏تری داشته باشد اما به نظر می­رسید هردوتایشان فقط می­خواستند شش دانگی صدایشان را به رخ هم بکشند .. کلاً از اینهمه عربده کشیدن هایشان خیلی خوشم نیامد.

اینبار دیر رسیده بودیم برای همین فرصت نداشتیم برویم دستشویی و بفهیم ردیف اولی­ها چه کسانی هستند اما کنسرت به نیمه نرسیده خیالمان راحت شد که چیزی را از دست نداده­ایم چون از اول تا آخر هردو خواننده محترم دنبال دوستانشان توی جمعیت می­گشتند ... کنسرت با اجرای حمید حامی شروع شد سلام ضعیفی کرد و بلافاصله گفت آهنگ شاد نخواهد داشت و شروع کرد به خواندن ... به نظر می­رسید با مردم دعوا دارد ... شروع ضعیفی بود به هر حال.

از آهنگ دوم به بعد سعی کرد مردمی­تر باشد به سبک ابی رفت وسط جمعیت و بخشی از اهنگ هایش را آنجا خواند که آنهایی که آن عقب نشسته­اند هم حالی کرده باشند... بعد شروع کرد دنبال مادرش گشتن و تا آخر کنسرت هم مدام مادرش را صدا می­کرد اما نفهمیدیم چرا مادرش از جایش بلند نمی­شد تا این بنده خدا وسط هر آهنگ نگوید نمی­دانم مادرم کجا نشسته...

بعد از حمید حامی نوبت نیما مسیحا بود که بیاید روی سن ... به قول دختری که دم آسانسور داشت افاضه فضل می‏فرمود طرفدارهای حامی بیشتر بودند و با رفتنش سالن کمی ساکت شد...

شروع مسیحا طوفانی بود ... سبک جدیدی را انتخاب کرده بود و تریپ ریکی مارتینی زده بود ... این یکی هم تیک داشت که بعد هر آهنگی بگوید این آهنگی که خواندم مال آلبوم بهمانم بود که که از فلان می­آید به بازار ...

آهنگ بعدی­اش را برای زنش خواند و همین هم باعث شد دیگر هیچ دختری برایش دست نزند ... خوب وجداناً اگر خودتان بودید اهنگ­های پسری که مدام دنبال مادرش می­گردد بیشتر به دلتان می­نشیند یا مردی که همان اول می‏گوید زن دارم و زنم را هم دوست دارم؟؟

خلاصه که حسن ختام برنامه هم یک آهنگ دو صدایی خواندند و باز هم بی­مقدمه گفتند خداحافظ ... خداحافظی­شان مدل آن موقع هایی بود  که از دوستانت وقتی داری دنبال اتوبوس می­دوی و امیدواری لای در نمانی خداحافظی می‏کنی حتی شاش داشتن را هم می شود به آن پوزیشن اضافه کرد آنقدر یخ بود و با عجله...

 

پینوشت: از کل مراسم نورپردازی اش را دوست داشتم و خاطرۀ آیه که سال گذشته بود و امسال خاطرۀ حضورش ماند...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ - شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم