ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مرا به سخت جانی خویش این گمان نبود

پیر دوست داشتنی می گوید: واقعاً چقدر خوب که هستی ... من اما بغض می کنم که واقعاً خوب هستم؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم


پرواز آیه های عشق

آیه هم رفت ... بی مقدمه ترین دوستی که می توانستم داشته باشم ... یک روز پائیزی بی مقدمه آمد و همانقدر هم بی مقدمه یک شب زمستانی خداحافظی کرد و رفت ... بعد رفتنش زیاد اشک ریختم که یادم برود چقدر خاطره ها بود که داشتیم و چقدر تنهایی ها بود که با او پر شد ...

حرف های آخرمان را وقت نشد با هم بزنیم ، بلندگوی فرودگاه خاموش نمی شد ... رفته بودم جای گریه های شب ِ پیشش در  آن دمدمه های صبح ِ سرد جاده با لبخند بدرقه اش کنم اما حیف که آنقدر دلشکسته بود که خنده هم بر لبانش نمی آمد...

حالا ای همسفر ِ آیه های عشق ِ من ، این چند کلام آخر را با توام ... یادت نرود که سپردمش به تو یادمان ِ همة روزهای ِ سه سال گذشته را ... یادت نرود او را که بردی خیلی از روزهای من رفت ، از همان روز اول که ساعت ها حرف زدیم و یادمان نبود بار اول است که همکلام شده ایم تا همة شب های تنهاییمان بر بلندای این شهر سیاه ... و سفرهای پر خاطره و روزهای گریه و خنده ، دلتنگی و عاشقی ...

هی همسفرش یادت نرود گوشه ای از قلب مرا هم با همسرت بردی ... مراقبش باش

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳۸ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم


سفــر بخیـــر

فرودگاه امام را دوست ندارم آنقدر دور می‌بردت که دیگر امیدی به بازگشتت نیست... کاش مسافر مهرآباد بودی آنوقت خیالم راحت بود یا نمی پری یا زود بر می‌گردی ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم


بدون شرح

 

پینوشت: گفتم بدون شرح اما وجداناً هرکاری کردم نتونستم نگم همه جای دنیا برای معلول ها زمین رو صاف می کنن تو مملکت ما یه سوراخ درست می کنن و یه سرعت گیر هم می زارن تا ویلچر رو بزور از توش رد کنی ... یعنی مملکته داریم؟؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم


خداحافظ شرکت روانی ها

افتاده ام به خداحافظی ... از شرکت آن آدم های دیوانه خداحافظی کردم و آمدم بیرون ... آنهمه خورد شدن ها و بودن پیش آن آدم های زشت و ناهنجار خوبیش فقط این بود که یاد بگیرم می توانم در همان شوره زار هم خوب باشم ... آنقدر که دلشان از رفتنم بگیرد ...

حالا یک شروع دوباره دارم با پیر دوست داشتنی در شرکت خوردنی ها ... گرچه آقای رئیس چاق  و تهی مغزِ قدیمی تهدید کرده که شکایت می کند اگر پیرمرد من را استخدام کند اما خیالم راحت است اینبار فرشته مهربان پشتم را خالی نمی کند...

 

پینوشت: باز هم باید ممنون باشم از دلبندم که مرا ترغیب کرد به شجاع بودن و تصمیم گرفتن اما دلم نمی آید نگویم آن شرکت آدم روانی ها اگر هیچ چیز نداشت حداقل برایم یک برادر خوب داشت که قد بلند بود و مهربان و این هم عکس خداحافظی اش است ...

 


...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم