ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

همین

١

من گُه خوردم ... خلاص

2

آقای ِ رئیس پدر شده است اما همچنان لبخند نمی زند

3

تا آخر ِ هفته از این شرکت می آیم بیرون ... شرکت خوردنی ها منتظرم است

4

آقای قد بلند و مهربان حالا برادرم شده است و مثل یک برادر هوایم را دارد

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:٤۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ - نسیم


رئیس ٍ اینور و آنور در

1

برای بار چندم در این ماه می­‌روم تا استعفاء بدهم اما....

رئیس آدم عجیبیست

این طرف در اتاقش با آن طرف در اتاقش زمین تا آسمان فرق دارد...

وقتی وارد اتاقش می شوی به محض بسته شدن در اتاق می شود یک آدم دیگر... دیروز خودش هم این را اقرار کرد...

من در برابر رئیس بیرون از اتاق کاملاً سکوت اختیار می­کنم چون می­ترسم با حرف­هایش برنجاندم ... در برابر رئیس داخل اتاق هم سکوت می­کنم چون محو آن لبخند کمیابش می شوم که عجیب گیراست

کمتر پیش آمده کسی را بشناسم که لبخندش تا این حد مجذوب کننده باشد، شاید هم برای همین است که رئیس بیرون از اتاقش لبخند را فراموش می­کند.

داشتم راجع به استعفایم می‌­گفتم... خسته شده بودم... خانم همکار یک فاجعه انسانی به تمام معنا است ... حتی ثانیه‌ای تحمل حرف­های صدمن یک غازش صبر ایوب می­‌خواهد... آقای رئیس همیشه با او درگیری دارد ... خودش می­گفت بیرون از این در اگر بخندم خانم همکار را دیگر نمی­‌شود جمع کرد.

هرچه به رئیس می­‌گویم که بگذار بروم قبول نمی­‌کند... این برایم یک موفقیت است... می‌گوید دارم فکر می­‌کنم از توانایی‌هایت بیشتر استفاده کنم... می­گوید از تو خیلی راضی هستم ... می‌گوید از مشکلات اینجا فرار نکن بمان و مرا در مشکلات مدیریتم کمک کن.

آقای رئیس مهربان دلم را آرام می­کند اما وقتی خانم همکار می­گوید این رئیس زبان باز است و فقط خرت می­کند یادم می افتد حاضر نیستم رنج این همکاری را هیچگونه به روحم تحمیل کنم حتی اگر رئیس قول بدهد روزی یک ساعت برایم لبخند بزند....

2

بدون هیچ انتظاری از شرکت پول پرست­‌ها تماس گرفتند و گفتند پیر مهربان رفته است  شرکت خوردنی .... گفتند شماره تورا خواسته ...

بدون هیچ انتظاری فرشته مهربان گفت باید بروم پیشش و کارهای بزرگتری انجام دهم ...  خدا را چه دیدید شاید دوباره برگشتم به روزهای بزرگ گذشته ... حتی بزرگ­تر

...


پيام هاي ديگران()        link        ٧:٤۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ - نسیم


قد بلند و مهربان

1

آقای رئیس همانی نبود که باید باشد... شاید هم همان است و من اشتباه متوجه شده بودم... آن لبخند روز اول عاریه‌ای بود و اینروزها هیچ خبری نیست ...

اقای رئیس فکر می کند به زن ها نباید خندید... همیشه باید تحقیرشان کرد... اگر حرفی بزنند حتما حرف بیهوده‌ایست ...

اقای رئیس می جنگد تا ثابت کند زن ها چقدر ضعیف اند.

2

آقای قد بلند و مهربان با تعجب می گوید تا به حال ندیده است یک منشی 3% ارزش افزوده را بلد باشد حساب کند ...

حرف آقای قد بلند و مهربان دلم را می شکند.

3

 آقای رئیس جنگنجو خیلی بی دلیل دلش می خواهد ایرادی از من بگیرد و مرا اندکی توبیخ کند .

سرم را پایین می گیرم که اشک هایم بی صدا خالی شود

آقای قد بلند و مهربان می پرسد چرا گرفته و غمگینم؟

آقای قد بلند و مهربان می گوید که از رئیس دلخور نباشم جنگیدن خصلت همه مدیران است

آقای قد بلند و مهربان آخرش متوجه نشد دلم از حرفش شکسته است.

4

حالا من می ترسم دیگر هیچوقت بزرگ نشوم و هیچوقت هیچکس نفهمد من روزی ارزش افزوده کل شرکت را محاسبه میکردم

و این یک پایان تلخ است برای من

..................................................

پینوشت 1: می گوید اینقدر اینها را ننویس دشمن شاد می شوی اما من هنوز معتقدم باید نوشت و شکست تا بزرگ شد و بزرگی کرد

پینوشت 2:  خانم همکار قدیمی پیغام داده که می توانم حسابدار یک شرکت بزرگ باشم، خانم همکار قدیمی خوشحالم می کند به فکر اینکه کسی به فکرم هست هنوز...

پینوشت 3: آقای همکار لجباز قدیمی پیغام داده گهی پشت به زین و گهی زین به پشت... از همکار لجباز قدیمی هم متشکرم که یادم انداخت آن روزهای بزرگی را، که مجبور می شد تئوری های همیشه اشتباه و صد من یک غازش را بخاطر حرف های علمی من کنار بگذارد... J

به هر حال ، حال این روزهای من فقط اینست:

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱٠ ‎ب.ظ - شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ - نسیم