ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

بد می بارد

اینروزها از آسمان به جای باران، بد می‌بارد...

و چشم‏هایم جور کش آسمان می‌شوند برای بارش

که تمامی ندارد این درد بی صدا

...

هق هق حنجره که راه گلویم را می‏بندد

فکر می‏کنم به تمامیت تنها مانده‏ام

و زیستن برایم یک شوخی ابلهانه می‏شود

آخر اینروزها از آسمان به جای باران، بد می‏بارد ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ - نسیم


این روزهای شرکت؛ رونوشت به خانوم باوقار

این روزهای سرد و بی روح شرکت دلم خیلی تنگ می‏‌شود برای آن روزهای خوش باهم بودن،‌ که چه سرخوشانه با خیاط و خانوم با وقار می‏‏‌خندیدیم و گریه می‏کردیم حتی سرخوشانه ...

اصلاً این روزها اینقدر همه چیز سرد و سوت وکور است که که گاهی فکر می‏کنم اگر این آقای لجباز هم نبود که دم به ساعت باهم بجنگیم دیگر هیچ کاری نبود برای انجام دادن ... اصلاً حضورش موهبتی شده این روزها که باعث می‏شود فکر کنم اگر برود احتمالاً دلم برای تئوری‏‌های همیشه اشتباه و آن مدلسازی‏‌های صد من یک غازش تنگ می‏شود.

اصلاً این حرف هارا بی‏خیال، دیشب با خیاط رفته بودیم جایگاه همیشگی‏‌مان برای پول خرج کردن (البته بر خلاف همیشگی‏‌هایمان باوقار با ما نبود)، این جایگاه همیشگی ما از آن مدل‏هایی است که وقتی پول‏‌های بی‏‌زبان را خرج خرت و پرت‏هایش می کنم وقت بازگشت به خانه همه جوره به خریدهای مزخرفی که کرده‏ام می‏خندم، مخصوصا اگر هوس کرده باشم یکسری زلنبوزیمبو برای تزئین خودم بخرم...

خلاصه که بعد مدت‏ها کلی دل تنهایی‏‌مان تازه شد با دیدن خیاط و حرف و حدیث‏‏هایمان که روح من اساساً سرخوش می‏شود وقتی با خیاط حرف می‏زنم که مثلاً یک‏جایی زل می‏زند به چشم‏هایت که چقدر سایه‏‌ات خوشرنگ است و بَه بَه ... و یک جایی که تو هنوز سرخوشی از آن تمجید، به طرز شگفت‏انگیزی می‏تواند رنگ قهوه‏ای به تنت کند که مثلاً بگوید این کیف پول قرمز از کجا رسیده که فقط به خودت می‏آید...

این خیاط را بی‏خیال اصلاً من آمده‏‏ام به یک عدد خانوم باوقار افسرده سلامی عرض کنم و بگویم می‏دانی این روزهای نبودنتان چقدر سوژه برای خندیدن هست که چون پایه‏ای نیست مرا اصلا نمی‏خنداند... مثلا یکی‏ا‌ش اینکه یک نفری پیدا شده که مدام مزاحم خانوم لپ قرمز می‏شود، فکر کن در همان بار اول ملاقات پرداخت قبوض لپ قرمز را هم بر عهده گرفته حالا نه اینکه فکر کنی آدم حسابی باشد ها... سیکل هم ندارد، از شهرستان آمده و خانه‏اش هم مجردی‏ست... حالا تصور کن وقتی شما نیستید من چه جوری مدام بخندم به تصورات خانم لپ قرمز که می‏گوید قصد طرف ازدواج است و از وقتی او را دیده یک عاشق واقعی شده‏است... یا اینکه مسرانه* به طرف مسیج می‏فرستد که کجایی چرا جواب مرا نمی‏دهی و بعدش که پاسخ می‏گیرد می‏گوید دیگر به من مسیج نده داری وابسته می‏‏شوی.

یا فکر کن طرف نصفه شبی مسیج‏‏‏های آنچنانی می‏دهد که از فرق سر تا نوک پایش را تجزیه و تحلیل می‏کند، بعد می‏گوید دلم برایش خیلی سوخت حتماً با دیدن من اینطور شده و برایش مسیج می‏فرستد که آیت الکرسی بخوان و بر شیطان لعنت کن...

خلاصه که نیستی تا ببینی چه همه سوژه خنده اینجاست و آنوقت تو می‏‌نشینی با افسردگی ادامه تحصیل می‏دهی... اصلاً همین ادامه تحصیل دادنش یک سوژه جدید است که فکر کن بروی شروع کنی به خواندن IT و بعد بیایی بگویی می‏شود به من یاد بدهی بردار یعنی چی و مشتق‏گیری چگونه است؟

بعد هی بگو احمدی.نژاد چه جوری رئیس جمهور این مملکت شده است، بخدا یکسر به شرکت بزنی می‏‌فهمی تقلبی در کار نبوده.

 


* من بلد نیستم املای صحیح این کلمه را ، بقیه اَشکالش زشت بود، من همین را انتخاب کردم.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:۳٤ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ - نسیم


امروز من

وضعیت عاشقی:  بسیار عالی

وضعیت مالی: بسیار ضعیف

وضعیت جسمی:نامتعادل


شما یک انسان خوبی هستید که با وجود شرایط بد مالی و نابسامانی جسمی هنوز عاشقید... پس در مورد شما نظریه "گشنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره" صادق نیست... فلذا باید بر روی نظریه "تو اتوبوس شاشت نگرفته که عاشقی از یادت بره" کار کنید.

پینوشت یک: نداره
پینوشت دو: حالم بده مگه نه؟؟؟؟
...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ - دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ - نسیم