ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

به یاد کودک درونم

پیش‌نوشت: این یک نوشته قدیمی‌تر است، دیروز یک چیزی را که برایم خیلی ارزش دارد گم کرده بودم، به طرز شگفت‌انگیزی خدا خاطر دلم را خواست و جایش را نشانم داد... پیدا شدنش به معجزه بیشتر شبیه بود تا اتفاق ... خلاصه که سر صبحی حسابی حالم را جا آورد و مرا یاد این نوشته انداخت... گمانم حالا وقت عمومی کردنش بود که باز هم بدهکار دست‌های خدا شدم.

حس نوشتن نیست اما گمانم این یکی را به دست‌های خدا بدهکارم ... آخر تهدید کرده‌است که اگر شاکر نباشید همین را هم می‌گیرم تا قدر عافیت بدانید،‌ ... محض همین هم که باشد آمدم که از دست‌های خدا تشکر کنم برای فرستادن دفتر خاطرات،‌ که دیشب دلبندم سفیر خدا بود و برایم هدیه‌ای آورد ... حالا بماند که من با دیدن آن غر را کشیدم به خدا که مگر نمی‌دانی من از کدام دفترها دوست‌دارم،‌ تو چه جور خدایی هستی که متوجه نشدی من از آن دفترهای کوچک ِ تو کیفی با آن کاغذهای بی خط ِطرح ِ قدیم دوست‌دارم و ... خلاصه صد مَن غر دیگر که سفیر را پاک از سفارتش خجلت زده کرد... و ته همه آن خجالت‌ها فقط گفت :‌ _ این هدیه‌ای به یاد کودک درونت بود ...

و حالا تصور یک من ِ خجالت زده با خودتان که هی بوس و عشق و لبخند حواله سفیر و آسمان و خدایش می‌کند که چقدر لذت دارد برای کودک درون هدیه خریدن و چه همه خدای ِ‌خوبی که یادش مانده است کودکی درون من است که دلش تنگ می‌شود برای همه کودکی‌های آدم ِ بزرگترش ... اصلاً‌از دیشب هی دارم به خودم یادآوری می‌کنم که سال پیش کمی آنطرف‌تر از همین وقت‌ها بود که دلبندم برای کودک درون تمبر هندی خرید و بین آنهمه سرمای زمستان چطور هی دل به دل کودکی‌هایم داد و ساعت‌ها نشست به نظاره تاب و سرسره بازی‌هایم و هی هی خنده‌های مستانه‌ام... اصلاً‌ از دیشب یادم افتاد دوباره که چرا یکهوویی این سفیر برایم شد همه‌چیز و من بی‌همه‌چیز را همه‌چیز‌دار کرد ...

خلاصه که امروز حس و وقت نوشتن نبود اما آمدیم دست بوسی خدا که باز هم زنده کرد این طفل معصوم (کودک درونمان) را که هی ذوق دارد زودتر خاطره بنویسد و کودکی کند و خدایش را سپاس بگوید به خدایی و فرستادن بهترین سفیر زندگیم.

پی‌نوشت: خدایا اینروزها هرچقدر برایت بوس می‌فرستم سیر نمی‌شوم که حضورت هر لحظه برایم پررنگ‌تر می‌شود.

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱٧ ‎ق.ظ - دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - نسیم


معنای عدالت و مدنیت و آزادی

گفته بودم از سیاست و این حرف‏ها بیزارم...گفته بودم این میرحسین را دوست دارم که مثل این می‏‏ماند یک نوع احترام در اسمش باشد... گفته بودم از این بازی رنگ‏ها که راه انداخته خوشم می‏آید...گفته بودم همدلی‏ها را بیشتر نشان می‏دهد...اما حالا حرفم را پس می‏گیریم... اصلا که احترام با اسم و رسم نمی‏شود.

آقای میرحسین من از این بازی که راه انداخته‏ا‏ی هیچ خوشم نمی‏آ‏ید...از این به جان هم افتادن آدم‏ها... من دیروز وسط خیابان آزادی بودم که نرفته بودم پی سیاست و این مزخرفات...رفته بودم دِینم را به حسینی‏ها ادا کنم...من دیروز فکر می‏کردم یک تظاهرات مدنی در راه‏است...فکر می‏کردم به احترام نام میر و حسین و آزادی و عدالت اجتماعی با جمعی هم عقیده‏ام که اولین آرمانشان احترام به عقاید همه است ... اما آقای میرحسین من دیروز حالم از هرچه رای و آزادی و عدالت است بهم خورد... اصلاً بین آنهمه دود و آتش ،تهوع تنها حالی بود که هر انسانی می‏توانست داشته‏باشد... اصلاً آقای میرحسین من دیروز رای ِ دزیده شده یا نشده‏ام را انداختم میان همان آتش‏ها که بسوزد...

من دیروز به چشم خودم ماشین‏هایی را دیدم که در آتش می‏سوختند، من دیروز به چشم خودم مردی را دیدم که زیر مشت‏ها و لگدها ملتمسانه می‏گفت که اطلاعاتی نیست، من دیروز به چشم خودم یک بسیجی را دیدم که با موتورش آتش گرفت، من دیروز آدم‏هایی را دیدم که به جرم ریش داشتن کتک می‏خوردند تا ثابت کنند بسیجی نیستند، من دیروز خانه‏هایی را دیدم که شیشه‏هایشان را سنگ‏های عدالت می‏شکست و بانک‏هایی که با شعار مدنیت به آتش کشیده شد...

من دیروز آزادی و احترام به عقیده را در رکیک‏ترین فحش‏هایتان شنیدم، من دیروز امنیت اجتماعی را در گریه‏های مادرم که نمی‏دانست به کجا پناه ببرد و سرگشته به این طرف و آنطرف می‏دوید دیدم

آقای میرحسین، من اینها را از خبرگزاری جمهوری اسلامی و فارس نخواندم... من همه اینها را با چشم‏هایم دیدم و حس کردم

و در روبروی شما، مردان باتوم بدستی بودند که راه را برای ما باز می‏کردند، و ناحقانی که مرا با شال سبز می‏بردند کنار آتش که سوزش چشمانم درمان شود، و دیکتاتورهایی که مرا تا ماشینم همراهی کردند و لباس شخصی‏هایی که دلداری‏ام می‏دانند نگران نباش ماشین مارا آتش زدند، ماشین تو نبود...

آقای میرحسین عزیز، نمی دانم تو کجای این تظاهرات و اوباش گری‏ها هستی، که البته به گمانم فقط اسمت لق‏لقه زبانشان شده است اما خواستم گفته باشم از این بازی که راه انداختی هیچ خوشم نمی‏آید...

که اگر قرار باشد از فردا برادرانم را به جرم داشتن ریش به آتش کشید و خواهرانم را به جرم پوشش چادر به استهزا گیرید همان دیکتاتور فعلی شرف دارد که مرا با شلوار جین تنگ و پوتین تا سر زانو و پالتوی کوتاه و شال سبز پناه می‏دهد.

*******

پینوشت 1: نیایید بگویید که تو کور بودی و ندیدی مارا هم زدند که باور نمی‏کنم، من از ساعت 11 تا 2 سرگردان خیابان آزادی بودم تا بتوانم بروم ماشینم را از سر خیابان خوش آزادی ( یعنی همان جایی که دو تا ماشین را جلوی چشمم آتش زدند و آن بسیجی را با موتورش) بردارم و گورم را گم کنم، بانک و خانه‏ها و پاسگاه را به آتش کشیدید اما کسی کاری به شما نداشت. اگر معنای عدالت و مدنیت و آزادی شما، گریه‏های مادر و اینی بود که من دیروز به چشم دیدم همان بهتر که رای مرا دزدیدند و حالا یک دیکتاتور بر من حکومت می‏کند.

پینوشت 2: من طرفدار نظام و حکومت و سیاست و هیچ کوفت دیگری نیستم... قبول که اصلاحات لازم است و ظلم وجود دارد و هیچ چیز همانی نیست که باید باشد... اما محض آرامش وجدان خودتان هم که شده است یکبار دیگر نگاه به خیابان آزادی دیروز بیندازید... که اگر این آرمانیست که دنبال آن هستید وای به شما و آرمانهای کوچکتان.

پینوشت 3: دیشب که دوباره از خیابان آزادی می‏گذشتم دلم به حال رفتگرانی که میان هجوم سرما بقایای عدالتتان را جابه جا می‏کردند سوخت و ریش شد به تصور قیافه شهردار که شما به آتش می‏کشید و او بلافاصله جایگزین می‏کند تا مبادا فردا که داشتید از همان خیابانی که خود ویرانش کردید می‏‏گذشتید فحش را بکشید به جان ملت و دولت و شهردار که چرا همه‏چیز این خیابان خراب است و آسفالتش ماشین نازنینتان را خراب می‏کند و چراغ‏های راهنمایی‏اش خوب کار نمی‏کند و ایستگاه‏های اتوبوسش صندلی برای نشستن ندارد.

پینوشت 4: این دومین باری بود که میان این بازی بدون راه پس و پیش گیر می‏‏افتم... اولین بار یک شب سیاه توی خیابان کوی دانشگاه بود... هنوز قیافه آن پیرمرد باتوم بدست را بخاطر دارم که می‏گفت گریه نکن دختر نازم شیشه ماشین را بده بالا، کسی با تو کاری ندارد، دیروز هم وسط آن مهلکه همه جوره هوای من را داشتند...چند روز پیش هم که خلافی ماشین را گرفتم ، در عین ناباوری باز هم خبری از جریمه نبود... کم کم دارم باور می‏کنم پلیس‏های این شهر عجیب مرا دوست دارند.


بعداً نوشت: این را می‌گویم که دوباره محکوم نشوم به احساساتی بودن و نفهمی... که اینروزها من و دلبندم حسابی به بحث نشسته‌ایم که تفاوت دارد اصلاحات و اوباشگری ... من احساساتی نشده‏‌ام که با دیدن خشونت از جریانی خوشم بیاید یا بدم بیاید...من توضیح دادم که همه‌‏چیز خراب است. همه‏‌چیز بد است اما این راه درست کردنش نیست... مرده‌شور آن مدنیتی را ببرد که خانه مردم را آتش می‌زند و می‌گوید تغییرات هزینه دارد... چیزی که من دیدم نمونه کامل از جماعتی عقده‌ای بود که اگر از یکی‌شان می‏پرسیدی چه می‏خواهی نمی‏دانست... قبول که اینها همه ریشه در بدی جامعه دارد اما متاسفانه ریشه در به گند کشیده شدن انسانیت هم دارد... بیایید همه‏چیز را به آتش بکشید و بزنید و یکدیگر را بکشید بگویید حجاب و انقلاب و امام حسین نمی‏‏خواهیم ...کور شوم اگر آنوقت حرفی بزنم.... اما اسم اصلاحات را با این گندکاری‏ها نباید به لجن کشید...با یا حسین گفتن مغازه مردم را نباید آتش زد... نباید یک بیگناه را به جرم ریش داشتن تا سر حد مرگ زد... بنده از این جریان اعلام برائت کردم نه از جریان اصلاحات... به جوانی هم گمانم ربطی ندارد که دل انسانیت به درد می‏آید ...من یکمی امل تشریف دارم  و هنوز هم موقع محرم دست‌زدن و سوت کشیدن را بد می‏دانم...از عقب ماندگی‌‏‏ام است.

«هدف وسیله رو توجیه نمی‌کنه»

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٧ ‎ق.ظ - دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ - نسیم