ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

تمام شد

بالاخره جمعۀ آخر سال رسید که بر حسب اتفاق آخر ِ آخر ِ سال هم بود.
صبح تو راه بهشت زهرا، تو ترافیک ، وقت زیاد بود تا همه روزهای ِ این سال رو یه دور ورق بزنم و از خودم بپرسم چی‏گذشت و چی‏کار کردی؟
امسال خیلی‏ها اومدن و رفتن، خیلی زخم‏ها رو خوردم و درد کشیدم، خیلی نامردی هارو دیدم و دم نزدم.
سال سختی بود، پر از مصیبت و درد و زخم و رنج، اولش باسرطان گرفتن و مرگ یه عاشق اونم درست تو روز تولدش شروع شد... به قول شوهرش که حالا جز درد چیزی نداره رفتنش در باورم نمی گنجه که باور کنید شعر روی سنگ قبرش تنها شعریه که می‏تونسته حال این عاشقو در غم عزیزش نشون بده

هنوز از غم قبلی رها نبودم که مرگ پدر یه دوست ِهمیشگی داغ دیگه‏ای رو نشوند رو دلمون ...

بعد از اون هم سرطان گرفتن دو تا عزیز دیگه و رفتن‏ها و درد‏ها و داغ‏هایی که به دل موند و من گرچه تو خونه تکونی آخرِ سال سعی کردم همه چیزهای بد این موش عزیز رو بفرستم به زباله‏دونی تاریخ اما خُب جای بعضی زخم هارو نمیشه پاک کرد حتی اگه با دستمال و شیشه شور و وایتکس بیفتی به جونشونو اینقدر بسابیشون که پوست دستات بره و دلتم زخمی‏تر بشه ...
با اجازه و بی‏اجازه، به هر حال دلم تنگ بود تو مرور این همه راه رفته
اما تو همۀ این سال دلم به چیزی گرم بود ... به حضوری که باعث شده بود اینهمه درد رو تحمل کنم و دم نزنم، زخم‏هایی رو بلیسمو پاک کنم که مستحق تحملش نبودم و حالا تو آخرین روز سال صبور و عاشق به فردایی چشم بدوزم که می خوام قشنگ بسازم ...آره، دلم گرم بود به خدایی که بود و هست و خواهد بود ... به خدایی که تو اولین روزهای سال رفتم در خونش و خدایی کردنش رو دیدم ... به خدایی که با خیلی زخم ها سرش فریاد کشیدم و بهش شک کردم اما صبور و ساکت گوش کرد و برکتم داد ...
آره، من این موش ِ نازنین رو دوست دارم فقط بخاطر مهمونی خونۀ حقش که آرامش ِ مطلق بود و خدایی محض

و این سال موش رو دوست دارم برای همه دوست‏‏هایی که پیدا کردم و برای خاطر تو که حکم آورده‌ای از خود ِ خدا... که عاشقی عاقبت خوشی دارد برای ما...
************
پینوشت 1: عیدتون مبارک
پینوشت 2: اگه تو سال گاو رفتید مکه به یاد ما هم باشید
پینوشت 3: ته دلم می گه این گاو ِ نو رسیده خوش قدم میشه و قشنگ

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:٠٢ ‎ب.ظ - جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


من ، رویا، موش ، گاو

همه منتظر رسیدن پایان سال‏اند و دلشان می خواهد زودتر گاو بیاید و _ به عکس من که همه عمر گاوبازی درآورده ام  _ به گاو بازی* مشغول شوند، من اما چرا اینقدر بی دلیل موش دوست شده‏ام نمی‏دانم ...
باور کن رویا فضله‌های این موش عجیب گندی‏زده به زندگیم که وقت ِ خانه‌تکانی آخر سال همه چیزش را انداختم دور و تازه هواسم بوده که جایی نیندازم که بازیافت شود بلکه کلاً منهدم کردم هرچه مانده بود از این سیصد و شصت و اندی روز گذشته از سال، اما با همۀ این احوالات من سال موش را دوستش داشتم ، به هزار و یک دلیل دیگر که شاید یکیش تو بودی و حال کردن‏های عجیبم با حالات خیاط ...
اصلاً من بعضی آدم‏ها را عجیب و غریب وارد زندگیم می‏کنم که مثلا می‏آیند و می‏مانند و برای من _ اغراق نمی کنم که بگویم همه چیز اما _ خیلی چیزها می شوند و بعد من هیچوقت دلم نمی‏خواهد بهشان نزدیک شوم. فکر می کنم دوست دارم به قول خیاط بگذارم همیشه برایم روی دیوار همسایه بمانند یا همان پله‏ی بالایی که می‏گفت...مثلاً همیشه شب‏ها دلم می‏خواهد بپرم وسط حرف‏هایشان و مدام مزخرفاتی بگویم که برای خودم هم جالب نیست چه برسد به آنها اما وقتی چراغشان روشن است بروم چراغم را خاموش کنم که بشینم به تماشای بیدار ماندنشان تا نیمه شب و حس کنم چراغ کسانی روشن است که خوب‌اند و  متفاوت که مثلا وقتی می‏خواهند با کسی دوست شوند یا آیدی‌شان را نمی‏دهند یا اگر بدهند آدرس اشتباهی می‏دهند برای سایتشان ... به هرحال من با وجود بعضی آدم هایی در زندگیم حال می‌کنم که شاید هرگز کسی نبیند چقدر برایم مهم شده اند و چقدر از دور نزدیک‌اند اما آنهایی هم که مرا می‏شناسند و می‏دانند دیوانگی‌هایم به هیچکس شبیه نیست اصلاً تعجب نمی کنند که من فقط دلم بخواهد بعضی‌ها را بگذارم سر طاغچه و فقط به خودم اجازه بدهم نگاهشان کنم که من عجیب سابقه دارم در امر خطیر بت‏سازی...

راستی رویا خواستم بگویم دیشب بعد از خواندن پیغامت فقط برای تو نوشتم گرچه خالی بودم از هر حرف و  کلمه و این "فقط بخاطر تو" برای من خوشحال کننده بود .

*******

بعداً نوشت: راستش اگر گفتم امسال همه‏چیز را ریختم دور و یک‌جورهایی بی‏همه‏چیز شدم نه اینکه هیچ‏چیزی نبود امسال که بخواهم داشته باشمش که اصلاً این موش ِنازنیین را دوست داشتم برای همان‏هایی که به من هدیه کرده، بیشتر خواستم بگویم امسال چیزی ندارم برای خاطراتم نگه دارم که اگر چیزی باشد می‏خواهم با خودم ببرم تا همۀ سالهای آینده و همۀ آن هایی را هم که نمی‏شود برد به همیشه، بهتر است بروند به جهنم و زباله دانی تاریخ را کثیف‏تر کنند.

*******

پینوشت 1: این یک پست نبود یک کامنت بود برای آنجا که آنقدر طولانی شد آوردمش اینجا

پینوشت 2: من امسال هر چیزی رو که میتونستم با خودم ببرم به آینده نگه داشتم و هرچی رو که جز مسموم کردن ذهنم خاصیتی نداشت انداختم آشـــغالـــی (با همین غلظت دقیقاً)

* گاو بازی : بازی با گاو

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


بی‏همه‏چیز

و من اینروزهای آخر سال را عجیب مانده ام خالی و بی خاصیت، بی هیچ جمله یا حتی کلمه ای که مرا معنا باشد.

حس می کنم امسال وقت ِخانه تکانی ِ روحم از خیلی چیزها دل کنده‏ام و همه چیز را ریخته‏ام دور و حالا عجیب خالی شده‏ام و کمی هم نگران از اینهمه نداشتن ِ چیزهای مهم که دلم بخواهد تا همیشه ته صندقچه قلبم نگه دارم و گاهی بشود که بکشمشان بیرون و گرد و خاک از رویشان بزدایم و دلم لک بزند برای دوباره بودنشان...

و حالا چقدر در این خانه تکانی آخر سال خالی و بی‏همه‏چیز شده ام و تازه می‏فهمم بی همه جیز عجب فحش مغزداری بوده و من نمی‏دانستم

و ایضاً که فهمیده‏ام گرچه امسال سال ِ گاو است اما گویی من همۀ عمر  را گاوبازی درآورده ام که این شب های آخر  ِسال ِ هزار و سیصد و هشتاد و هفت یک آدم بی‏همه‏چیز شده‏ام ...


...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:۱٢ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


لذت تولد دوباره دارد وقت خداییت بر تک تک ذرات وجودم

مشاهده یادداشت خصوصی

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


پیرمردی هایت

نشسته‌ام روی نیمکت سرد و سنگی همیشگی و پیرمردی‌های ِجوانی قدیمی را نگاه می‌کنم که تکیه کرده به عصا و زل زده‌است به روبرویش و یکهو دلم می‌خواهد یک‌روزی بشود‏که بنشینم‏به تماشای‏پیرمردی‌هایت... فکر کن نشسته‌ای روی صندلی یک پارک ِ کوچک و خالی و زل‌ زده ای به بچگی ‌‌های دخترکان روبرویت که تاب می‌خورند و صدا می‌کنند و تو هی سرد و بی صدا زل می زنی به گرما و غوغای وجودشان و دلت هی لک می‌زند برای سال های رفته‌ات و زیر لب آهنگ قمیشی می‌خوانی که سال های جوانی‌ات می‌ خواندی و هی آخر آهنگ یادت می‌رود و بعد لبخند میزنی به اینهمه فراموشی آهنگ‌های محبوبت و چه همه یادآوری روزهای رفته که می‏نشستی روی همین صندلی همیشگی و پیوسته "لب ا لب" * بودی از گرمای عشق ِ دخترکی که روی دست هایت لی‏لی لی‌لی حوضکی می خواند و یک‌روزی مثل امروز به انتظارت نشسته بوده روی صندلی سرد و سنگی همیشگی و دلش می خواسته یکروز بشود که پیرمردی هایت را ببیند و هی دلش غنج می رفته از فکر دیدن پیرمردی هایت که فکر کن نشسته ای روی صندلی یک پارک کوچک و خالی و ...


* لب ا لب (لبالب): لبریز _ لب روی لب

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


تیتر

و من اینروزها تبدیل شده ام به تیتر هایی کوتاه و جمله هایی ناتمام و حس هایی مقطوع و بی نقطه.

و تیتر امروز من شاید این باشد :

وقتی مرا روایت می کنی از فنجان ِ قهوۀ چشمانت، فال ِ من می شود شعر ناب  ِ بوسه هایت که برای من می سرایی ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


با تو

چیپس "با تو" خیلی حال می ده ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


برو به جهنم

یک وقت هایی هست که می خندی و کسی نمی داند که چقدر دلت گرفته و فقط شاید یکی باشد که بداند چقدر خنده هایت بی خودی است...بعد یک هو همان یکنفر که سرش شلوغ است و تو برایش می خندی تا دلش از گریه ات نگیرد می گوید بهتر است بروی به جهنم و تو دلت می خواهد واقعا یک جورهایی بشود که بروی به جهنم و بعدش خلاص شوی از اینهمه خنده های الکی و رنج های واقعی ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:۳۳ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


هوای دلمان

چشم هایم را می بندم و می گذارم هر چه دلم می خواهد خیال پردازی کنم

شاید تنها تو باشی که از رویاهای کودکانه ام نمی ترسی ...

دست هایت را که می گیرم انگار تابستان می شود

می خواهم میان باغ های پر خواهش قلبت و جنگل های دست نخورده روحت بی مهابا بدوم ... تمشک های وحشی بچینم و بی دریغ و کودکانه بخندم

دست هایت را روی پلک هایم نگهدار، مبادا نامحرم اشک هایم را ببیند ... و با بوسه هایت اشک هایم را مزه مزه کن ... بگذار وانمود کنم باران عشق گونه هایم را نوازش کرده است

شاید به این باران ها ، هوای دلمان تازه شود

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:۱٤ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


سوختم

من و این آتش جانسوز نهفتن تا کی ... سوختم سوختم این رنج کشیدن تا کی

*************

* وحشی بافقی به روایت دل دیوانۀ تنگ

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٥ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


من و تو

من و تو سنگ صبوریم ، من و تو...

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:٤٥ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


بو

همه جا بوی ِ عید می دهد ، بوی من اما بوی ِ پاییز است...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


بگذار

بگذار تا بگریم ، چون ابر در زمستان... کز سنگ ناله خیزد وقت سکوت یاران

*****

سعدی به روایت دل دیوانۀ تنگ

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:۱۳ ‎ب.ظ - شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


معنا

در بی نهایت تنهایی... سر مرز جنون ... خسته ام

خسته و بی قرار... می فهمی؟

آه، نه

من هیچ از معنای عشق و انتظار نمی دانم

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:٠٩ ‎ب.ظ - شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


جلسۀ آموزشی

مونث 1: برای من فقط عشق مهمه

مونث 2: خوش به حالت آخه برای من س.ک.س خیلی مهم تره

مونث 1: پس یادم باشه موقع ازدواج بهم یاد بدی باید چیکار کنم که نفهمه چقدر خنگم

مونث 2: آره ، تو هم یادت باشه قبل ازدواج بهم یاد بدی چی کار کنم که نفهمه خیلی بلدم 

مونث 1 با خنده: یعنی فکر می کنی ازدواج کنیم؟

مونث 2 با جدیت: نه ، فکرشو از سرم بیرون کردم

...

و این ، همۀ تفاوت آدم هاست

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


گلادیاتور


گاهی فرار لازم است، حتی برای یک گلادیاتور...
...


پيام هاي ديگران()        link        ٦:٢٦ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


ساعت های کشدار ِ بی خاصیت

سخت می گذرد

به سختی لحظات ِ تلخ ِ محاکمه های همیشگی

مثل تنهایی یک دختر ِ تنها

حتی سخت تر

به سختی جان کندن ِ ماهی ، میان کویر  ِ تشنه

...

کند می گذرد

به کندی قدم های ناتوانم میان کوچه های ِ بی تو

مثل شمارش ِ معکوس ِ محکوم به اعدام

حتی کندتر

به کندی نفس هایم ، وقتی غربت دنیا دلم را می زند

...

چرا تمام نمی شود این لحظات ِ سخت و کند و این ساعت های کشدار ِ بی خاصیت؟؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


گریه

من چقدر دلم می خواست یک مرد بودم و بعد می آمدم و با خانم باوقار آشنا می شدم و هی گریه اش را در می آوردم ... و وقتی گریه می کرد می نشستم روبرویش و یک دل سیر نگاهش می کردم و با تک تک سلول هایم عاشق گریه های معصومانه اش می شدم.

اما حالا که زنم، وقتی گریه می کند فقط توی دلم قند آب می شود و دلم می خواهد بگویم مدام گریه کن تا من آرزوی مرد بودن بکنم و دلم بخواهد عاشقت بشوم.

یا شاید حالا هی حسادت می کنم که چرا مثل خانم باوقار گریه هایم قشنگ نیست ... که وقتی گریه می کند فکر می کنی تمام غم های  جهان از چشم های معصومش می ریزد که نه برای حادثۀ مهمی هم باشد ها ... شاید گریه کند برای سرما خوردن یک بچه گربۀ کوچک ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم


خود.ارضایی

صدام می لرزه ... اون مثل همیشه می فهمه که حالم خوب نیست و کلافه ام ... گمونم این بهترین قسمت عاشقی کردن با یه نفر باشه ... که وقتی حالت خوب نیست ، نیازی به گفتن نداشته باشی

گوشی رو که قطع می کنیم ، به اندازه ابدیت تنها می مونم ... دلم می خواد یکی باشه اما هیچکس نیست ... البته بجز یه خیاط با یه دنیا سئوال ِ علمی و حس های مجهول ِ بی قافیه

بهش می گم امشب باید خود.ارضایی کنیم

ترش می کنه (یعنی من فکر می کنم ترش کرده باشه ... اما می گه اشتباه کردم ... نمی دونم شایدم دلش می خواسته من و اون دخترک کمتر ازش بپرسیم از کِی اینهمه سئوال علمی تو ذهنش نشسته؟ )

بهش می گم دارم خود.ارضایی روحی می کنم

می گه نیازی نداره توضیح بدی

اما من دلم میخواد توضیح بدم، دلم نمی خواد تو ابدیت ِ تنهاییم بمونم (چند لحظه قبلش بهم گفته بود که من با یه عالمه اسباب بازی و اسمارتیز و شکلات چوبی خیلی لوسم ... اما تو این لحظه حس می کردم فقط دلم می خواد لوس باشم و یکی جای ناز ِ نگام ، بخواد بغض ِ صدامو بخره )

بهش می گم امشب وقتی فلانی فهمید حوصله ندارم گفت پس مزاحمت نمی شم تا تنها باشی و راحت

بهش می گم من نمی فهمم کی بهش گفته وقتی حوصله ندارمو دقیقاً دلم می خواد سر یکی خراب بشم اون باید مثل پتروس فداکار رفتار کنه و شعورش بزنه بالا و نخواد مزاحمم بشه

بهش می گم دارم خود.ارضایی روحی می کنم که وقتی کسی رو نداری ارضات کنه بهتره یه جورایی خود.ارضایی کنی تا خفه خون نگیری و حالتم بهتر بشه

...

بعدم می گم باید برم بخوابم

اما فقط ادای آدمایی که رفتن خوابیدن رو در میارم ، آخه فکر می کنم شاید خیاط دلش بخواد من زودتر خفه بشم تا با دخترک حرف بزنه و حس ِ مجهولشو حل کنه ... شایدم دلش می خواد دخترکم بره مثل من ستاره هاشو بشمره و بزاره خیاط سئوالای علمی شو راحت بپرسه

به هرحال من میرم و فکر می کنم بدترین جای عاشقی اینه که بفهمی عشقت می خواد تنها باشه، اما ندونی عشقت تنهاییشو خیلی وقته باتو به دست آورده و حالا تو جزئی از این تنهایی شدی

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم