ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

قیمت عشق همیشه بیش از تحمّل آدمیزاد ست

هی فلانی ... می دانی ...؟ می گویند رسم زندگی چنین است .... ! می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند !؟ و تو در خود می مانی ... تو تنها می مانی ...

راستی، رسم تو هم چنین نیست؟ مثل همه فلانی ها

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢٢ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


تو

زندگی یعنی: تو ،
وقتی به ته فنجان ِ قهوه ام می چسبی

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


س.ک.س

 

س.ک.س با لذت :::: دو طرفه :::: عشق

س.ک.س بی لذت ::::: یک طرفه :::: تجاوز


*دهخدا به روایت دل دیوانۀ تنگ

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱۱ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


روز عشق

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


سطل

وقتی سطلی نیست

چه اهمیت دارد

که ته چاه

آب باشد

یا یوسف...!!؟؟

..............................................................................................................

بابا اجازه ؟؟؟ من دلم همش برایت تنگ می شود

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:۱٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


با تو ... بی تو

گمانم بی تو هیچ خاصیتی نداشته باشم


(( مثل فیلم هایی که برای جشنواره ساخته می شوند و اگر به اکران عمومی نرسند لطفشان از دست می رود و تازه وای به حال فیلمی که اجازه پخش را نگیرد که مثلا چرا یک بازیگر نافرم در آن بازی کرده و یا اینکه فلان جای فیلم ، فلان حرفی را زده اند که با شئوناتمان همخوانی نداشته.

فیلم هایی که بروند جشنواره و از هیئت داوران به بهانه های واهی و سیاسی نمره های نامربوط بگیرند زیاد برای کارگردانش آزار دهنده نیست که بعضی وقت ها همان فیلم ها بهترین می شوند از نگاه مخاطب، که همینش یک دنیا می ارزد ... ))


به هر حال اگر نتوانم برای تو همانی باشم که باید، گمانم با تو هم هیچ خاصیتی نداشته باشم

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:٢٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


حال بی حالیه امروز

 

حالم امروز مثل این می ماند که یکروز ِ بی توقع ، اسم خودت را در گوشه صفحۀ یکی ببینی که هیچوقت توقع دیدنش را آنجا نداشته ای و هی توی دلت قنج برود که آنجاهستی بعد یکروز بی توقع ِ دیگری بیاید که بروی همانجا و اسم خودت را نبینی و هی دلت بگیرد که چه بی قاعده بودی و چه بی قاعده رفتی و هی فکر کنی کاش قانون حذف و اضافه را از همه جا بردارند، حتی از انتخاب واحد این دانشگاه های لعنتی که مبادا دل واحدی بشکند و ما صدای شکستنش را نشنیده باشیم...


شاید هم حالم امروز مثل این باشد که یکی به من بگوید از مراسمی که همه بدانند خوشش نمی آید و بعد من مدام فکر کرده باشم که چقدر مراسم های همه گیر را دوست دارم که مثلا عید بشود و همه بدانند عید شده و تبریک بگویند ، یا حتی عاشورا باشد و همه بیخودی بریزند توی خیابان و بعدش هی فکر کنیم ما هم ذره ای هستیم از این دنیایی که به هیچ جایش شبیه نیستیم و تنها شباهتمان در متفاوت بودن اثر انگشتانمان است ...


نمی دانم ... هرچه هست حال عجیبیست این حال

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٠۸ ‎ب.ظ - شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


پرتم امروز

 

یکمی پرتم امروز از دنیای اطرافم

نمی دونم چرا حس های خوب و بدم الان باهم قاطی شدن و من تشخیص نمی دم خوبم یا بدم

چند روزی نت نداشتیم و گوگل ریدرم پر شده از بلاگ های آپ شده ی خونده نشده

امروز صبح به خودم گفتم دلم می خواد ( در واقع دلم باید بخواد ) که از اولین نفر شروع کنم و برم پایین به ترتیب

اما من هیچوقت تحمل انجام کارهای کلاسه شده و روتین رو ندارم و امروزم همش می خوام زودتر برسم به نوشته هایی که بیشتر دوست دارم مثل نوشته های "خیاط" ، بعدم زودتر نوشته های " قوزک پای چپ یک زرافه " رو بخونم و بعد هم برم سراغ "میرزا پیکوفسکی" و بعدم " کوته نوشت " ... اما نمی دونم چرا هر چقدر می خونم نمی رسم بهشون و چون امروز به خودم قول دادم از اول شروع کنم همه چیز رو به ترتیب بخونم نمی تونم از روی کسی بپرم و زودتر برم سراغ اونها ... تازه خدارو شکر که "روزانه های آن دخترک که چهار ستاره کم دارد " را خوندم امروز...

پس بازم یه راه جدید برای زجر کش کردم روحم انتخاب کردم ... بازی صبوری در رعایت ترتیب ... امتحان جالبی بود، باور کنید خیلی زجر بدیه بخوای یکی رو بشنوی اما بعد ببینی خیلی ازش دوری و انگار هم هیچوقت این فاصله ها کم نمیشن

بدتر هم زجری که می کشی از اینکه خودت رو مجبور کنی به پذیرفتن فاصله ها و صبوری کردن برای برداشتن دونه به دونه مشکلات سر راه، درست وقتی که با یه پرش یا دور زدن می تونی خیلی زود به چیزی که می خوای برسی ...

بعد وقتی چیزی که بهش علاقه داری ُ می زاری ته صف  ِرسیدن، ناخودآگاه به همه چیز شک می کنی ، که نکنه واقعا اونو همونجوری که ادعا می کنی نمی خوای یا برات ارزش زیر پا گذاشتن بعضی قواعد ِ بازی رو نداره

پینوشت: من یه دیوونه مازوخیسمم که عادت داره خودشو زجر کش کنه ... اما یه متقلب حرفه ای هم هستم ... که خوب بلده حتی به خودش رکب بزنه ... آخه نوشته ها رو که دونه دونه باز می کنم نخونده می زنم میره تا زودتر برسم اونجا که باید ... ولی باور کنید بعدش کلی عذاب وجدان می گیرم

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ - شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


دست های مهربانت

در یک روز گرم

من فکر می کردم به یک دوست نیاز دارم

کسی که وقتی می گویم

من به دستهای مهربانت نیاز دارم بفهمد

...

من به دستهای مهربانت نیاز دارم

تا مرا به بهشت همراهی کند

و سپس در تمام طول شب مرا در آغوش بگیرد

...

مرا با لبهای مخملینت زیر نور ماه لمس کن

تو کجایی؟

از پشت سایه ها بیرون بیا

تو کجایی؟

تو می دانی من همیشه قوی نخواهم بود

من به دستهای مهربانت نیاز دارم

که آنها را روی شانه های من بگذاری

و مرا تا بهشت همراهی کنی

و در تمام طول شب همراهی کنی

من تنها صدای این شهر پر از همهمه هستم

دستهای مهربانت را به من بده

و مرا تا بهشت همراهی کن

...

دستهای مهربانت را به من بده

[من نیز دستهای مهربانی دارم]

تا در تمام طول شب تورا در آغوش گیرد

من دستهای مهربانت را می خواهم

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ - شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


وقتی علامت سئوال برداشته می شود و رها می شوی

 

بعضی شب ها را نمی توان از خاطره ها حذف کرد ... اتفاق می افتند و بعدش هم خاطره اش مثل بختک می چسبد به زندگی ات، که هرکجا میروی ولت نمی کند و مدام جفتک می اندازد و گند می زند به تمام شب ها و روزهای نامربوط  ِ بعدش

دلم می خواهد یک روز صبح که بیدار می شوم ( اگر بشود که واقعا یکروز صبحی بیاید و من بیدار بشوم) همه آدم های زندگی ام را شیفت و دلیت کنم و البته همه روزها و شب های گذشته را ... اصلا یکجورهایی بشود که حس کنم مثل دکتر ارنست کشتی شکسته ام رسیده است به یک جزیره پر از تنهایی و تازه خانواده ای هم نیست و من تنهای ِ تنهایم

آنوقت هر روز کلی با خودم عشق می کنم و می گذارم تا دلم می خواهد دلم برای خودم غش برود و حسرت هیچ روز و شبی را نخورم که با دوست تلف شد و دست آخر جز یک خاطرۀ بختک شده بر زندگیم، هیچ چیزی هم عایدم نشد ، که تازه آن را هم یکروز صبح بلند شوی و ببینی حرام ِ فراموش کردن خاطره های رفته و حال ِ بی خاصیت و آینده نخواسته شده بودی و خودت چه بی خبر بودی و ابله

....

حالا انگار کشتی ام رسیده به جزیره تنهایی و من محال است آتشی روشن کنم و دودی بفرستم به هوا که مبادا کسی مرا پیدا کند ... که عجیب حال خوشی دارم در این تنهایی...

مثل این می ماند که یکی به تمام سئوال های دیروز  ِ دلم جواب داده باشد و حالا دلم خفه شده در این همه فهمیدن ِ خر بودنش که در نوع خودش اکتشاف بزرگیست


...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


سرنخ یک مازوخیسم

 

من امروز صبح که پاشدم انگار خوشی هایم را یکجایی جا گذاشتم ، زیر پتو ام یا شاید هم زیر متکا

اصلاً نمی دانم چطور شد که دوباره سر نخم را گم کرده ام و امروز هرچه توی خیابان و پس کوچه های ذهنم گشتم نشد که بگیرمش

دلم می خواهد اینبار که سر نخم را پیدا کردم محکم گره اش بزنم به یکی از گوش هایم که اگر جایی خواست گم شود ، گوشم با گم شدنش کشیده شود، بعد من دردم بیاید و از اینکه دردم می آید هی بخندم و حس خوشبختی ام گل کند.

من نمی دانم چه مرگم گرفته است امروز ... ولی مثل این می ماند که دلت برای یک چیزی تنگ شود که هیچوقت هم نداشتی اش و همیشه دلت خواسته داشته باشی اش و بعد که هی خودت را عادت دادی به نداشتنش ، یک هویی بترسی از این عادت شدن نداشتنش ، بعد سعی کنی دوباره دلت داشتنش را بخواهد و دوباره که نداشتی اش غصه نداشتنش را بخوری و مدام خودت را دق دهی در داشتن و نداشتنش...

من که گفتم نمی دانم چه مرگم شده است؛

امروز به خانم با وقار گفتم: دلم می خواهد مثل مدیرعامل شرکت پول پرست ها هی یک سیگار خاموش را بگذارم گوشه لبم و بعد هی زجر کش کنم خودم را که چرا روشنش نمی کنم و نمی گذارم اختناق دودش خفه ام کند و بعد هی خوشحال شوم که خود آزاری کرده ام

اصلا باور کنید من یک دیوانه خودآزارم ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:٥٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


دست بردار ازاین در وطن خویش غریب

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم ******** گر چه جام  ِما نشد پُر، می به دوران شما


*حافظ به روایت دل دیوانۀ تنگ

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


حلقه

 

حلقه تعهدت را دوست دارم

آنوقت که مرا منتخب می کنی

و من به رسم خرق عادت

سنت همۀ رسولان را می شکنم

تا معجزه کرده باشمت

که هیچ پیامبری دوبار به رسالت نمی رسد،

اما تو با مهربانی بر من نازل می شوی

و می گذاری خودت اولین ایمان آورنده باشی

که بیعت می کنی با پیامبرت،

تا دیگر دروغی نباشد

وقتی به بسم الله قرآنت

تبرکش کرده ای

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


"تا" ندارد

 

آمدم

از سفری بس طولانی

از راهی دراز

با یک دنیا خستگی از پیمودن جاده های تنهایی

و دریاهای غربت

و بیابان هایی از انسانیت

با کوله باری از خدا خدا گفتن می آیم

...

من آمدم مهربانم

از پیچ های تند رسیدن

و گردنه های نا امن تردید

و دره های بی انتهای سقوط

من آمدم از سفری از خودم تا به خود

آمده ام تا همیشه کنارت بمانم

آخ نه، باز هم گفتم تا

نه اصلا آمده ام که " تا " نداشته باشم

سلام مهربان ِ من،

من آمده ام که بمانم

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


شک

 

دیشب یکی به من شک کرد؛

وقتی آمد همه چیز برایش غریب بود

گفت: اینجا چقدر شلوغ است

چقدر آدم و نوشته و حرف و حدیث

انگار فرو رفتم در اینهمه ازدحام

اینجا مگر صومعه است برای اعتراف به گناه

یا نکند تو راهبه ای برای نذر و نیاز؟!!؟

گفت: چقدر شلوغ است هوای دوروبرت

راستی اینجا برای نفس کشیدن هوا چه کم است

گفتم: اینها که واقعی نیستند

نگاه کن، هیچکدام که ماندنی نیستند

.

.

.

((ولی او باور نکرد

اصلا در حساب و احتمال او نمی گنجید

آخر من همه را ضرب و جمع و تفریق می کنم

و او به میزان فلسفه

دور از هر علم و قانون و منطق و تحلیل

فقط شک می کند به هرچه هست

گفتم که دیشب یکی به من شک کرد؛))

.

.

.

گفت: در شلوغی اطرافت عقل حکم می کند که شک کرد

اصلا بگو خدایت کو؟ راه و رسم و جانمازت کو؟

گفتم: اینجا شک نیست، فلسفه و منطق و عقل نیست

اینجا برای من فقط تویی

تمام بند بند هستی ام فقط تویی
...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


ف.ا.ح.ش.ه

 

- : امیدوارم زودتر یه ف.ا.ح.ش.ه ی خوبُ، مهربونُ، صبورُ، با خانواده و تحصیل کرده پیدا کنی که آخرش بتونی باهاش ازدواج کنی...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۳۱ ‎ب.ظ - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


فال گیری خدا

: استخاره کردیم خوب اومده

- خدا هم منو نشناخته، اصلاً فالاش بعضی وقتا غلط در میاد ... اون فالایی که با پرنده ها می گیرنُ بیشتر قبول دارم

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٧ ‎ب.ظ - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


اپیزود دو

 

غربت دنیا دلم را می زند، ( راه می روم ) اشکی برای ریختن نیست، که این ضربه سخت تر از آن بود که بر بهتم غلبه کنم

(راه می روم) گویی ضربه مغزی شده باشم( پیاپی استفراغ می کنم )و ناگهان فراموشم می شود تو چه بی رحم بودی و نامهربان

برایت می نویسم : رسیده ام مهربانم

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


اپیزود یک

 

حلقه ای دروغین می اندازم دستم و می گذارم خیال کنند:

مال کسی شده ام

حلقه ای دروغین می بینی در دستم و خیال می کنی:

مال تو بودنم دروغ است

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


حال ِ صداقت

 

دلم می خواهد بنویسم، از تردید هایت و از سرمایی که به ناگاه فرارسید، در گرم ترین زمستان تاریخ ، درست وقتی عاشقی هایمان داغ ِ داغ بود

می خواهم بنویسم از سرمای برف های اعتماد ، که به گرمای تردیدهایت ذوب می شود

و از انگ هایی که نمی چسبد، به دخترکی که خودش وصله ناجور است

می خواهم بنویسم اما نه حرفم می آید، نه حتی اشک هایم

پس بیخیال هرچه می خواهم بنویسم ... که در این بازار مکاره ، حالم از حال ِهرچه به حال ِ صداقت مربوط است بهم می خورد.

........................................................................................................................................

چقدر دلم می خواهد توهم این جمله را بخوانی: « کسی که در دوستی او تردید کرده‌ای بازخواست کم کن ٬ که دوستی و محبت با پیکار و جدل به‌دست نمی‌آید.»*

* این را هم ممنون از خیاط

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم


دل دردمندم ای جان به لبت نیاز دارد

 

می آیی و من می بینمت

پیشتر از آنکه از تو جدا شوم می بوسمت

لبهای تورا که لبهایم را بوسیده است

و دست های تورا که دست های کوچکم را گرمی بخشیده است

می آیی و من تو را می بینم

می روی و من آتش می گیرم

من و تمام متعلقاتم به تو

من و دلی که ندارمش؛

...

دلم برایت تنگ است

دلم برایت تنگ می شود

دلم برایت تنگ بود

دیگر یادم نمی آید چه فعلهای زمانی وجود دارد

فقط خواستم بگویم ، دلم همیشه برایت تنگ می شود

...حتی وقتی تو می آیی و من می بینمت

...

اما اینار که آمدی

به من نگو که همه دلخوشی ها

 

کم گریه کردن ها

و کم خندیدن هایم کوتاه و کم دوامند

به من نگو که همیشه با همین هایی می مانم

که نه با خنده هاشان می خندم

و نه با گریه هاشان می گریم

به من نگو این دوره هم که سپری شود

تنها من هستم که کاری ترین ضربه را می خورم

...چون فکر کردن به آن هم رنج آور است

...اما تو

به من بگو که اگر تب کنم تو خنکای تن همیشه سوزان منی

بگو که اگر گریه کنم دستان بزرگ عاشقانه ای هستی

که چشمانم را اول بار لمس می کند

بگو که اگر خسته و شکسته گاه حرفهای بیهوده ام گوشهایت را آزار می دهد

تو گوش من می شوی

حتی اگر حرفهایم طول بکشد

بگو که تنها دلخوشی من هستی

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم