ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

زنگ دیکته

 

نمی دانم چرا اینروزها عجیب حس نوستالوژیک همه مان در شرکت گل کرده و مدام یاد خاطرات دوران بچگی می افتیم

امروز یاد زنگ های دیکته بودیم ...

یادتان می آید ؟؟؟؟

وسط که می نشستیم باید می رفتیم زیر میز و روی نیمکت دیکته را می نوشتیم ... یادش بخیر

بعد هم یاد آن کیف های گنده ای که می گذاشتیم بینمان که تقلب نکنیم و ... بخیر

نمی دانم چرا از بچگی هیچ استعدادی در دیکته نوشتن نداشتم شاید هم برای همین بی استعدادیم است که هنوز هم نمی توانم بگذارم کسی چیزی را به من دیکته کند ...

یادم می آید یکبار دیکته ام را شده بودم منفی 7  ... یعنی بیست و هفت غلط داشتم ...  حالا که خوب فکر می کنم می بینم به گمانم 27 بار خواسته بودم تو روی معلمم وایسم و بگویم چیزی را به من دیکته نکن ...

کاش اینهمه زود بزرگ نمی شدیم که انگار بچگی ها شجاعتمان بیشتر بود

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:٥٤ ‎ب.ظ - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ - نسیم


شیشه عمر

 

 

 - : شیشه عمر منی عزیزم، نمی زارم یه تلنگر بشکنتت

سرمو می برم تو سینه ش و فکر می کنم :

ـ طفلی بابا، نمی دونه خیلی وقته شیشه عمرش شکسته

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ - نسیم


با عشق نمیشه جنگید

 

بالاخره به مدیرعامل شرکت پول پرست ها گفتم که چقدر دوسش دارم

گفتم یه روز تو زندگیم شده پیامبر برام و مسیر زندگیمو عوض کرده ...

اما اون بهم گفت : با همه چیز میشه جنگید ، ... اما با عشق نمیشه جنگید دختر

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٥٢ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ - نسیم


من از جهانی دگرم

 

در خلوت و تنهایی آزمودم خود را

که نه در فهم زمان می گنجد و نه در هستی خود

چارچوب دگری دارم

تارو پود دگری

بیرون ز مدار

خارج از قاعده و نظم جهان

...............................................................................................................

باربط : من از جهانی دگرم

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:٤۸ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ - نسیم


بزرگترین اشتباه

 

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

و من بزرگترین اشتباه را انجام دادم

و حالا منتظرم اتفاق های خوبی بی افتد

......................................................................................................................

بی ربط : یعنی می شود که یک شبی بیاید که من بگویم شب تان بخیر؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٧ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ - نسیم


مثل همیشه

 

امروز روز آزمون است

آزمون عاشقیمان

تقلب هم نداریم ... که هیچکس نمی تواند به خوبی تو، همه منطق های دنیا را برای حل سئوالش سرهم بندی کند

اما برای خاطر دلم هم که شده است، اگر جواب سئوال را بلد نبودی، حداقل یک " سرباز " باش ...

نه از ترس ، که ایستاده بمیر ...(اهل مبارزه هستی؟)

بگذریم...اگر نه مسئله ها را حل کردی و نه اهل جنگ بودی،

اگر من حل شدم در تمام این بازی

این را گاه به یاد بیاور


که من عاشقت شده بودم

..........................................................................................................................................

مثل همیشه در مقابلم قرار می گیری و با سنگینی و آرامش همیشگی ات مرا به زمان می سپاری

حالا چه فرقی دارد چشم هایم خیس بارانند یا خیس اشک

چه فرقی دارد امروز من ببارم یا آسمان

... امروز برف نداریم ... سرمای تنمان هم با آغوش و عشق بازی و چای گرم نمی شود...

اما تو با خودت چتر بیاور

آسمان دلم امروز ، بارانی ِ بارانیست

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥٠ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ - نسیم


یه چای داغ مهمون من

 

  عاشق این عکس شدم ، دلم می خواست من و تو جای این دو تا ادم برفی بودیم ... تا آخرین لحظه زندگی تو سکوت باهم حرف می زدیم ، بعدم با اومدن بهار کم کم آب می شدیم... درست وقتی تو بغل هم آروم گرفتیم...

خدایی حال نمی داد؟؟؟؟؟؟

دلم می خواد بیای و ساعت ها باهم زیر برف راه بریم و یادمون بره داریم یخ می زنیم...

اگه اومدی و برف می اومد... یه چای داغ مهمون من

به شرط اینکه با قند لبات شیرینش کنم

قبول؟؟؟؟؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٠٩ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ - نسیم


گمانم عشق تو باشی

 

وقتی مرا در آغوش می کشی

چشمهایت روی اندامم می لغزد

و جز شوق ِ شنیدنِ رضایت از نفس هایم

چیزی تو را  آرام نمی کند؛

...

وقتی تلاش ِ دستهایت

صرف ِاعتلای رابطه می شود

و لب ها سیراب نمی شوند از لذت ِبوسه ها؛

...

وقتی برای ماندنم نگران ِ گذشت ثانیه ها می شوی

و میوه های گرمسیری می رویند میان ِ سرمای زمستان ؛

...

میگویم: به گمانم عشق همین ها باشد

نه سرگردانی های من در پس کوچه های اوهام عاشقی ام

...

آری... شاید همین منطق هایت عشق باشد

همین اندازه زدن بند بند ِ وجودم با خط کش ِ ریاضیاتت؛

همین محاسبه شتاب ِگرانش ِاندامم وقتی سرعت رسیدنش به تو سرسام گرفته؛

اصلاً شاید عشق تعیین فشار لازم برای رسیدن به دمای ایده آل است؛

و همین دو دو تا کردنت در تعیین زمان رسیدنمان که بهای رسیدن توست به چهارمین مدرک تحصیلی ات؛

و به دست آوردن حدِ دوست داشتنت، وقتی به بی نهایت میل می کند ... به شرطی که توقعاتم در  دامنه مخرجش باشند؛

...

آری گمانم عشق همین هاست

همین منطق های زیبایت

مهربان ِمن

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ - نسیم


تنهایی ام را به من برگردان

 

دوباره به جنون تباهی رسیده ام ، به اینکه هی زخم هایم را بکنم و بگذارم هی خون فواره کند روی تکه های قلبم

دلم برای تنهایی ام تنگ است، برای همه خاطرات تنها ماندنم

دلم از اینهمه فلسفه و منطق و ریاضیات گرفته

 فقط کمی آغوش باز می خواهم ، با اندکی بوسۀ آتشین ، که در قالب علم و ریاضیات و نمودار هم نباشد

دلم اندکی همدلی می خواهد ـــ با عشقی جنون آمیز ــــ که زمانش مهم نباشد و اصطلاحات خارجی نداند و مرا معنا نکند با تجربه هایش از دانستنی های علمی

دلم فقط اندکی مهر می خواهد و دیوانگی ، که بی هیچ قید و شرطی دوستم بدارد و اینقدر روح آزاد مرا اسیر نکند میان قید و بندهای ِ منطقی اش

......................................................

آه...دلم هیچ نمی خواهد ، تنهایی ام را به من برگردان ...

می خواهم تنها بمانم، تنهاتر از هر غریقی ...

 

تاسوعای حسینی

تنهای ِ تنها

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ - شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ - نسیم


ای عشق ِ دور

ای عشق ِ دور
.
ای رفیق ِ روزگار قدیم
.
ای ابر ِ بی بار
.
ای سنگ دل
.
چشمانم خشکند
کویر دلم باران می خواهد
.
گلویم خشک است
آب میخواهد
.
به سیلی عشق ِ خیالیت
نوازشم کن
.
جای آب
سرابی می خواهم
از عشق دروغینت

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ - جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧ - نسیم


با چقدر دوست داشتن

بالاخره یه روز به مدیرعامل شرکت پول پرست ها می گم که چقدر دوسش دارم.

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:۱٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ - نسیم


دلم می خواهد به خیاط حسادت کنم

 

یا لطیف

بعضی وقت ها دلم می خواهد به طرز نوشتن خیاط حسادت کنم.

بعد فکر می کنم شاید خیاط هم دلش بخواهد به طرز اراجیف نویسی من حسادت کند.

بعضی وقت ها دلم می خواهد به اینکه خیاط همیشه نشان می دهد چقدر محکم است، حسادت کنم.

بعد فکر می کنم شاید خیاط هم دلش بخواهد به اینهمه دیوانگی من حسادت کند.

اصلا بعضی وقت ها دلم می خواهد به اینکه خیاط خیلی حس هایش را حتی به خودش هم نشان نمی دهد و همه هم فکر می کنند چقدر بی احساس است، حسادت کنم.

بعد فکر می کنم شاید خیاط هم بخواهد به اینکه من همیشه همۀ حس هایم را نشان  می دهم و همه هم می دانند من چقدر احساساتی هستم، حسادت کند.

بعضی وقت ها دلم می خوهد به اینکه خیاط می خواهد با همۀ چیزهایی که اطرافش دوست ندارد بجنگد و زیر بار هیچ زوری نمی رود، حسادت کنم.

بعد فکر می کنم شاید خیاط هم دلش بخواهد به اینکه من اینهمه تسلیم دنیا می شوم ، حسادت کند.

اه ... بعضی وقت ها می گویم گور بابای من که نه (خیلی دوستش دارم)، گور بابای خیاط هم که نه (خیلی مرد متشخص و خوبی است) گور بابای حسادت اصلاً...

اصلاً فکر می کنم بعضی وقت ها فقط دلم می خواهد به آدم هایی حسادت کنم که می توانند به دیگران حسادت کنند... من هیچوقت عرضه حسادت کردن نداشته ام.

بعد فکر می کنم خیاط هم احتمالاً در این یک مورد دیگر مثل من است و نمی تواند هیچوقت به کسی حسادت کند.

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢۳ ‎ق.ظ - شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ - نسیم


می خواهم عطسه کنمت

وقتی زیاد انتظارتو می کشم سرم سنگین میشه و حس می کنم یه عطسه حسابی پیچیده تو گیجگاهم.

کاش بیای و با پر زیر دماغمو قلقلک بدی تا عطسه کنمت...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٠٦ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ - نسیم


قصه گوی بی کتاب

 

یکی بود..... یکی نبود .....زیر گنبد کبود..... غیر از خدا..... هیچکی نبود
یکی بود..... یکی نبود..... زیر گنبد کبود ..... قصه گوی بی کتاب ..... گوشه ای از یه اتاق نشسته بود
قصه گو..... قصه می گفت..... قصه گو غصه می خورد
قصه گو از درد می گفت ..... از رنج می گفت ..... از یه عالم زجر می گفت
یکی بود ..... یکی نبود..... قصه گوی بی کتاب..... هنوزم همون کنار نشسته بود
هنوزم زل زده بود به کنج طاق..... هنوزم تنها می خوند
گنجشکک اشی مشی ..... روی بوم ما نشین..... بارون میاد خیس میشی .....برف میاد گوله میشی
یکی بود ..... یکی نبود ..... غیر از خدا..... یه کسی در زده بود ..... به قصه گو سر زده بود
قصه گو تنها نبود..... دیگه از قصه هاش جدا نبود
زیر گنبد کبود..... قصه گوی بی کتاب..... به خودش رسیده بود
قصه هاش پر شده از خاطره هاش .....غصه هاش خیالی از پنجره هاش
دیگه تنها نبودن ستاره هاش ..... دیگه رسوا نبودن ترانه هاش
قصه گو قصه می خوند ..... از کتاب قصه هاش
یکی بود..... یکی نبود
یکی بود ..... یکی نبود ..... زیر گنبد کبود ..... قصه گوی بی کتاب... توی کنج یک دیوار... منتظر نشسته بود
قصه گو تنها نبود ..... قصه گو رسوا نبود
اما از اونهمه قصه های خوب..... قصه های سفرش جا مونده بود
قصه گو قصه می گفت ..... قصه گو غصه می گفت
غصه هاش از اون سفر..... قصه هاش از همسفر
چشم انتظار ..... هنوزم کنج اتاق ..... زل زده باز به یه طاق..... بازم می خوند
گنجشکک اشی مشی .....روی بوم ما نشین..... بارون میاد خیس می شی .....برف میاد گوله میشی
یکی بود..... یکی نبود .....غیر از خدا .....هیچکی نبود
قصه گو با غصه هاش ..... تو کتاب قصه هاش ..... خسته از اونهمه آواز و صدا ..... نوشته بود
غیر از خدا هیچکس نبود .....تو سرزمین قصه ها
قصه گو اونجا نبود ..... هیچ جا نبود ..... غیر از خدا .....هیچکی نموند
یکی بود ..... هیچکی نبود...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٠٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ - نسیم


دوباره بی تاب نوشتن می شوم

 

دوباره بی تاب نوشتن می شوم، اما

می ترسم واژه هایم بیازارند تورا

اما دلگیر نباش از این واژه های بی پروا

که دیوانگان را هرجی به گستاخی شان نیست

و اتهامی وارد نمی شود اگر

کلامشان پیام قلبشان را نرساند

که همه نوشته های من فقط یک رسالت دارند.../؛

تو هم بگذار باقی

به هرچه می خواهند بیندیشند

که من، به طواف لب هایت احرام بسته ام

و به رندی از واژه ها گدایی می کنم

تا بدانی گرچه اثری از مالکیت نیست، اما

من که به دنبال مهرت

سعی صفا و مروه را هفتاد بار رفته ام

و تقصیر همه گناه های ناکرده را

در آغوشت کرده ام

نمی گویم دخیل دست هایت شده ام

می نویسم هرزگی کرده ام

تا خدا قهرش نگیرد

که من به تو اسلام آورده ام

و دهانت را می بویم

و کلامت را هزاران بار از بر می کنم

مبادا گفته باشی دوستت دارم

و من نشنیده باشم

که همیشه منتظرم

تا بر من نازل شوی

و وحی کنی

بخوان مرا تا اجابت کنم تورا

و من به حکم پیامبری ات

تا ابد برایت نماز شب بخوانم

و ریشخند زنم به آنان که مرا دیوانه ای هرزه خوانند

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ - نسیم