ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

نیست در شهر نگاری که دل از ماببرد ... بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

خیلی وقته می خوام بیامو بنویسم از همه چیز و هیچ چیز زندگیم ... اما حرفی نیست، صدایی نیست
خیلی وقته دیگه چیزی برای نوشتن ندارم... برای گفتن ندارم
خیلی وقته باید بشینم و سیگار بزارم گوشه لبمو فکر کنم به اونروزایی که شاد بودم ... که زنده بودم ... که بودم
اینروزا سخت نمی گذره چون اصلا نمی گذره... درد نداره چون اصلا حس نداره.
اینروزا من نه دستی برای نوشتن دارم نه زبونی برای گفتن... اینروزا فقط چشمام بکار میاد برای گریه
اینروزا دیگه یادم نمیاد اونروزا چه شکلی بودم ... چه رنگی بودم... صدای خنده هام چه زنگی داشت
اینروزا دیگه روز نیست فقط شب ِ ... شب

اینروزا دنبال یه نشونه پی ِ یه حرف تازه در به در می گردیم و هیچی نیست

انگار دنیا خوابیده ...

یکی بیاد دنیای منو بیدار کنه ... دلم لک زده برا زندگی

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ - نسیم


8/8

8/8 هرسال که می­رسد دوباره دلم پر می کشد برای آن روز خوب عاشقی که همه صبحانه ­شان را برداشته بودند و آمده بودند محضر تا 8 صبح روز میلاد هشتمین امام، عاشقیمان را جشن بگیرند.

یا 8/8 سال بعدش که با یک کاروان ادم در مسجد کوفه بیعتمان را محکم کردیم با عاشقی هایمان و چه همه ارزوهای خیر شنیدیم برای عاقبتمان که من همیشه فکر می کنم چقدر روزهایم زیباتر شد و عاشقیمان محکمتر از همان روز که علی را شاهدش کردیم

و امسال گفتند که عاشقی علی و فاطمه هم با عاشقی ما مصادف شد و من فکر می کنم چقدر خوب می شود وقتی من و تو پشت به پشت هم، دوشادوش می ایستیم و باج به دنیا نخواهیم داد حتی اگر سیلی زمانه گوشمان بزند، که من همیشه به تو ایمان خواهم داشت و می­دانم این جنگ که تمام شود تو درهای خیبر را بر دوش خواهی کشید و هیچ خندقی تاب پهلوانی­ ات را نخواهد آورد.

گاهی اندکی صبر باید مهربان من...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:٠٠ ‎ق.ظ - یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ - نسیم


تو را کم دارم

دلبندم در همان شرکتی کار می کند که اینروزها اختلاس میلیاردی مدیرش نقل هر محفلیست. اینروزها همه آن 18 هزار پرسنلی که تحت عنوان شرکت های مختلف برای این آقا کار می کردند ترس از بیکاری و تعدیل نیرو دارند تا دولت مکرمه و محترمه چه نظری برای ادامه حیاتشان داشته باشد.

البته اشتباه نکنید این یک اگهی گودری نیست نیامده ام که بنویسم چقدر می ترسم که دلبندم از کار بیکار شود. نه ...

می خواستم برایتان تعریف کنم که چقدر اینروزها مدیحه سرایی می کنم در باب خوشبختی که چقدر نزدیک است به هر روز من و چقدر بی ربط است با حال اینروزها

اینروزها مدام قصه هایی می گویم از آن دوستی که با پدرش مشکل دارد و حکایت نقل می کنم از دوست دیگری که گرفتار دام هوس شد و آن دیگری که هر روزش رنج است و فکر می کنم چقدر خوشبختی نزدیک است به هر روز من

بعد هی فکر می کنم اما یک چیزی کم است ... یک چیزی که نمی دانم ... یک چیزی که نیست و من گاهی دلم در عین نزدیکی خوشبختی می ترکد از غصه های گاه و بیگاهش... بعد اینطور می شود که امروز فراغتی پیدا می کنم از کارهایی که سرم ریخته اند ومی آیم و می نشینم پای ایمیل های هزار روز باز نکرده و بعد چشمم می خورد به نامه یک دوست از انور دنیا که برایم نوشته است در عین خوشبختی یک چیزی کم است که دلش می ترکد از غصه های گاه و بیگاهش ... که انگار آن یک چیز مثل من است ... اصلاً خود من است

و من اشک هایم سرازیر شود روی همه خوشبختی هایم که یک چیزی کم داشت و من هرگز نفهمیده بودم آن چیز دوستی های گم شده ام است... و لحظاتی که با دوست سپری شد که من روزهاست با هیچ دوستی سپری نشده ام...

و من اشک بریزم که چرا نتوانستم هیچگاه بگویم که چقدر تنها شده ام و چقدر جای خالی دارد خوشبختی ام در تنهایی ...که چقدر خنده هایم ماسیده و چقدر طلب دارم از کسانی که نیستند تا با آنها خوشبخت تر باشم

بعد اینطور می شود که پنجره ایمیل را بدون هیچ جوابی می بندم و فکر می کنم به اینکه چرا دیشب به دلبندم اصرار می کردم که بیا برویم پیش دوست هایمان آنطرف دنیا ... و باور می کنم که من هم فهمیده بودم خوشبختی هایم یک جای خالی دارد ... یک چیزی مثل تو ... اصلا خود تو ....

 

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ - نسیم


دنیا دیگه مثل تو نداره

 

دلم می خواست بیایم و یک گزارش مفصل از کنسرت دیشب بنیامین بدهم... که مثلاً فلان شد و بهمان

اما هیچ واژه ای نمی تواند اوج لذتی را که بردیم بیان کند بس که این آدم دوست داشتنی بود و عالی

به افتخار آنهمه خاطره که زنده شد و آنهمه هیجان که تخلیه کردیم برایت تمام قد بلند می‏شوم آقای بنیامین ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱۸ ‎ب.ظ - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ - نسیم


مرگ حقه

میگه: پسر حواست باشه زنت مُرد بلافاصله سر خاکش برو زن بگیر.

میگم: نه، راضی به زحمت نیستم . منو با آمبولانس بفرستید بهشت زهرا همون موقع براش زن بگیرید.

بعدم تو جواب خدا نکنه های باقی و نگاه پر از ناراحتی من می گه: مرگ حقه ناراحتی نداره

 

دیگه لازم به گفتن نیست ... همه می دونید فقط این حرف از یه همچین پدر شوهری می تونه باشه که من دارم.

 

پینوشت: وقتی این حرفا رو بشنوید بعدم وقتی دارید برمی گردید خونه با سرعت 70 تا با موتور یه طوری بخورید زمین که تا دو روز نتونید از جاتون بلند بشید می فهمید چه پدر شوهر عاقلی دارید که می دونه مرگ حقه...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٦ ‎ب.ظ - شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ - نسیم


جورسومه فساد

با یکی از همکارا داریم برمی گردیم خونه... حرف از اینه که دوباره گیر دادن به حجاب زنا... تیپش کاملا اداریه اما می گه یه وقت گشت ارشاد بهم گیر نده؟

میگم نه بابا ... ما که چیزیمون نیست ... اونم چپ چپ نگاه میکنه و میگه : هووو... من نه، اما تو که جورسومه فسادی ...

بعد من وسط میدون آزادی از خنده پهن زمین میشم که آخه این کلمه جورسومه رو از کجا درآوردی

به هرحال خواستم بگم یه همچین همکاری دارم من

 

پینوشت: دلم بدجوری لک زد برا خیاط چون اصولا اینجور تیکه ها رو اون بهم می نداخت... سلامی عرض می کنیم از همین راه دور

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


دلم می خواد یه چیزی بنویسم

یه چیزی...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


این من دوست داشتنی

 

روزی که آمد خواستگاری 28 ساله بود، فوق لیسانس داشت، سربازی رفته بود و درآمد مناسبی داشت... همسرم را می‌گویم.

اما همه مخالف بودند ... می‌گفتند زود است

اینروزها برای برادر شوهر گرامی رفته اند خواستگاری ...  6 سال کوچکتر است، درسش تمام نشده، سربازی نرفته و هیچ درآمدی ندارد... آقای شوهر می‌گوید عجله نکنید...

پدر شوهر عزیز اما با غضب جواب می‌دهد که این چه حرفی­ست دختره چادری و تحصیلکرده است... و من بعد از 2 سال می‌فهمم دلیل مخالفتشان با ازدواج ما این بوده: من ج..ه  بودم و بی‌سواد

بله ... قطعاً اینبار خواستم بگویم یک همچین منی هستم.


پینوشت: یک نفر یک سیگار آتش کند ... حالم خوش نیست

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


نرخ آدمیت

-         حواستون باشه تصادف نکنیم

-         آره دیه آدمم که شده 96 میلیون

-         من نفهمیدم از کی آدم اینهمه گرون شد؟

-         آخه میگن قیمت دیه یه آدم کامل برابر 60 تا شتر و نمی دونم چند تا گوسفند ِ ...

-         آهان ... خُب بگو پس، قیمت شتر زیاد شده ... نرخ ِآدمیت همونیه که بود

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:٥۱ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


مادر

مادرها را دوست دارم... یک جور ناجوری همه شان دلنشینند. حتی آن غر زدن های همیشگیشان...اصلا انگار می‏کنی جزو وظیفه مادریست غر زدن آنقدر که وقتی من به جان شوهرم غر می زنم می گوید باشه مامان ...

مادرم را دوست دارم ... از بچگی هروقت گریه می کردم می آمد یک جور قشنگی بغلم می کرد که حس می کردم تنها نیستم ... من اینجور در آغوش کشیدنش را دوست داشتم آنقدر که اگر وقت گریه بغلم نمی کرد گریه ام بند نمی آمد ... اصلا برای همین است داغ همه گریه هایی که بی آغوش مادر کردم هنوز هم برایم تازه است.

بچه که بودم عاشق صورت مادرم بودم و لیسیدنش ... اما هیچوقت نفهمیدم آن طرز پاک کردن صورتش بعد از لیسیدن من، چه معنایی داشت ؟؟؟ هیچ وقت نفهمیدم چندشش می شود یا ذوق می کند؟؟؟؟

مادرم را وقتی گریه می کند دوست دارم ... یک جور ناجوری آرام و بی صدا ... آنقدر مظلوم که پا به پایش زار می‌زنم... اصلا نماد غم های عالم برای من وقتی هایی است که هق هق بی صدای مادر را سر سجاده می دیدم.

مادرها یک جور ناجوری دوست داشتنی اند ... حتی با آن غرغر کردن های همیشگیشان یا دلواپسی های از شور به در و اشک های دم مشک و نفرین های مکرر

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٧ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


چرا چنین دلتنگم؟؟؟

من فکرمی کنم فردا روز مادر است فقط ، نه روز زن ... دل مادرها را نباید شکست ... آهشان می گیرد ... زنهایتان همیشه پیشتان هستند، فرداهای دیگر شاید فرصتی شود برای دیدنشان...

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


نادر و سیمین

دیشب بالاخره جدایی نادر از سیمین را دیدم

یک انتقاد دارم از این آقای اصغر فرهادی : دلم نمی خواست اسم فیلم جدایی نادر از سیمین باشد...

آخر ِ فیلم وقتی مبهوت توی سینما زل زده بودم به تیتراژ پایانی، هزار تا قصه ساختم برای خودم که آخر هیچکدامشان نادر از سیمین جدا نشد ... بهترینش اینطوری بود که نادر بلند می­ شود می رود پیش سیمین و می گوید گور بابای اینکه ترانه کداممان را انتخاب می کند من تورا می خواهم ... بیا بمانیم

ولش کن نیامده ام که بگویم به به چقدر قشنگ بود این فیلم و بروید ببینید و الخ ... تکراری شده است

فقط می خواهم بگویم که چقدر این فیلم، خوب می توانست اشک من ِ دل گرفته را در نیمه شب دربیاورد به دیدن آن پیرمرد زیبا و همه لحظه هایی که من دلم می خواست نادر بگوید بمان و نگفت و چقدر مرا یاد شوریدگی های خودم انداخت آن موقع که به سرو صورتش می زد این شهاب حسینی که من جایزه بهترین را به او می دهم بس که شبیه بود به آدم های شوریده... به من ِ شوریده.

اصلا می خواهم بگویم نیازی به سینما رفتن نبود ... که این قصه تکراری زندگی هر کدام از ما بود در عاشقی هایمان، در تلخی هایمان، در نداری هایمان و در نیازهایمان به یکدیگر...

نه نیازی نیست به سینما بروید برای دیدن جدایی نادر از سیمین، فقط کافیست کمی خودتان را توی آینه ببینید ...

باور کنید ههمه مان را فیلم کرده بود این آقای اصغر فرهادی

 

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ - نسیم


قار قار

رنگ موهاشو از بلوند یهوویی مشکی پرکلاغی کرده...ازش می پرسم شوهرت خوشش اومد از رنگ موهات؟؟؟

در میاد با اعتماد به نفس و غرور می گه : خیــــــــــــــــلی ... اینقدر ذوق کرده بود. اولش گفت وای چقدر شبیه کلاغ شدی، بعدم تا شب هی منو میدید می گفت قــار قـار ...

یعنی من شیفته اینهمه اعتماد به نفسما ... باور کنید تا ته معتقد بود شوهرش عاشق رنگ موهاش شده

خواستم بگم یه همچین همکاری دارم من...

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ - نسیم


سقط جنین 25 میلیونی

 

آقای دل کوچک برای گرفتن قراردادش آمده بود شرکت... بعد یکهووو یادش آمد که نباید من را آنجا ببیند و شروع کرد به ناسزا گفتن که خدا ذلیلت کند و نفرینت می‏کنم که نازا بشوی واگر هم چیزی زاییدی علیل باشد و حتی آرزو کرد که شوهرم مرا ول کند و برود با یک زن دیگر و دست آخر هم نفرین هایش را برد سمت سلامتی پدر و مادر و خانواده ام ...

آخرین باری که اینچنین حرف هایی را شنیده بودم از یک زنی بود که آمده بود شرکت شوهرش و او را با یک زن دیگر دیده بود... آنقدر جیغ زد که همسایه ها ریختند بیرون و دست آخر هم گفتند خانم سلیطه گری چرا می­کنی این حرف ها و کارها قباحت دارد ...

اما من نتوانستم چیزی به آقای رئیس دل کوچک بگویم ... فقط به تصور نداشتن چهارقلو ها یا علیل شدن یکیشان زار زار گریه کردم ...

دیروز پیر مهربان صدایم کرد و درخواست داشت که صبور باشم و بزرگ بشوم و مثل مدیرها رفتار کنم ... دست آخر هم با یکجور عصبانیت خاصی گفت برو به آن رئیس دل کوچک هم بگو 25 میلیون قرارداد بستیم بلکه شوهرت ولت نکند و سقط جنین نکنی ... اصلاً بگو دیگر با سقط جنین تو کاری نداشته باشد.

نمی دانید چقدر خندیدم به هیجان پیرمرد وقتی نگران سقط جنین من شده بود...

خواستم بگویم یک همچین رئیسی داشتم من و یک همچین فرشته ای دارم.

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ - نسیم


مثل هیچکس

هیچکس نشناسد... تو که می شناسی

هیچکس نفهمد ... تو که می فهمی

هیچکس نشنود ... تو که می شنوی

هیچکس نبیند ... تو که می بینی

هیچکس نباشد ... تو که هستی

هیچکس نخواهد ... تو که می خواهی

هیچکس نتواند ... تو که می توانی

هیچکس یادش نباشد ... تو که یادت هست

هیچکس حواسش نباشد ... تو که حواست هست

هیچکس نماند ... تو که می مانی

هیچکس دوستم نداشته باشد ... تو که دوستم داری

هیچکس مهربان نباشد ... تو که مهربان هستی

هیچکس که تو نمی شود ...

هیچکس که من نمی شود ...

پس چرا من اینقدر دلم شکسته است؟؟؟؟؟؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٩ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


گر دلم نیاسود ... از گناه تو بود *

 

روزهایی هست که نمی توان نوشت ، نمی توان گفت

که واژه ها همیشه ابترند از بیانشان

روزهایی هست که فقط باید گریست با صدای بلند

بلندتر از آسمان

دلم قصه می خواهد که کسی بگوید

دلم یک پُشت محکم می خواهد که اشک هایم را پاک کند و توی گوش پسر همسایه بزند ...که چرا عروسکم را گرفته... و هرگز نگوید روی پای خودت بایست و هرگز نخواهد من بجنگم و هرگز نگوید پُشتت نیستم اگر ... که هرگز شرط نگذارد برای همراهی ام

که بی پُشت بودن گمانم بدترین درد دنیاست

اصلاً درد دارد حس نکردنت ... 

گفتم که روزهایی هست که نمی توان نوشت، آنقدر که نوشتنی نیست ... آنقدر که درد دارد ... آنقدر که گریه مجالت نمی دهد

اصلاً این روزها را نباید نوشت

بعضی دردها کم نمی شنوند ، لیسیده نمی شوند ، خوب نمی شوند

بعضی دردها باید آدم را بُکشد

مثل درد ِ آنموقع که تو بگویی پُشتم نیستی اگر ...

 

*پینوشت: آهنگ الهه ناز داره پخش میشه و همین می تونه قطره های اشکمو تندتر کنه

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:٠٩ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


روابط من و آدم های شرکت

 

روابط من با آدم های اینجا به سه دسته تقسیم می شود:

دسته اول آن گروه از کارکنانی هستند که مرا جاسوس مدیرعامل می دانند و هربار که مرا می بینند تا کمر برایم خم می شوند و جملات تملق آمیز به زبان می رانند ... این گروه وقتی مرا جایی خارج از شرکت می بینند حتی جواب سلام من را هم نمی دهد، هرکجا که نشست و برخاست می کنند از من به عنوان یک تافته جدا بافته یاد می کنند که باید حالش را گرفت چون در این شرکت هیچ زنی نباید به مدیران این شرکت امر و نهی کند.

دسته دوم آن گروهی هستند که مرا مثل بقیه کارمندها می دانند که برای کاری استخدام شده ام ... این گروه یا دلشان می خواهد و دوست من می شوند یا زیاد از من خوششان نیامده و فقط سلام و علیک مختصری با هم داریم. اغلب افراد این گروه را خانم های شرکت تشکیل می دهند که شمارشان به بیست نفر هم نمی رسد.

دسته سوم آن دسته از کارکنانی هستند که من را دوست ِ پیر مهربان می دانند که حرفش برو دارد این گروه در روز چندین بار با من تماس می گیرند و هرجایی که من را ببینند از کیلومترها دورتر دست تکان می دهند، در تمامی تصمیماتشان من را دخیل می کنند و تقاضا دارند که به گوش مدیرعامل برسانم ... روزی هزار بار سلام می کنند و بعدش می پرسند آیا برای سلام هایشان پاداشی دریافت می کنند یا خیر ... کلیه شایعات سازمان را به من منتقل می کنند و می گویند که از تصدیقش را از مدیریت بگیرم...

روابط من با هر سه دسته این آدم ها سخت و طاقت فرسا شده است ... آمار کل دوستی هایم در این شرکت دو هزار نفره از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رود و مابقی هم که تکلیفشان معلوم است همیشه باید مواظب باشم چه حرفی از دهانم در می آید.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱۳ ‎ب.ظ - جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


استخدام ی من ِ مهربان

 

حال و روز خوشی ندارم ... همه چیز به ظاهر خوب و ارام می آید اما من نمی دانم چرا اینقدر دلگیرم

کار جدید همۀ چیزهای خوب را دارد اما یک چیزی هست که آزارم می دهد

من را استخدام کرده اند که مهربانی کنم

درست است ... واقعیت ماجرا همین است که گفتم

پیر دوست داشتنی گاهی مرا به اتاقش می خواند ...خوش و بش هایمان که تمام می شود می گوید که بروم چون سرش شلوغ است ... با رئیس ِ دل کوچک قرارداد بسته است که کارهای مرا انجام بدهد و به من می گوید اینطوری که بشود برای همه بهتر است ... جمله اش دقیقا این بود: اینطوری تو وقت آزاد بیشتری پیدا می کنی که به همسرت برسی من هم خیالم راحت است که پیش من هستی اگر دو تا دختر داشته باشم یکی از آنها تو هستی آن یکی دخترم سحر، آقای دل کوچک هم یک پولی گیرش می آید ... ناراحت نشو حقوق تو را هم زیاد می کنم.

واقعیت همین است، پیر دوست داشتنی مرا استخدام کرده که دخترش باشم

این را وقتی مطمئن شدم که با مشت به دیوار می کوبید تا من بگویم نزنید دستان درد می گیرد یا با گلوی گرفته مدام خواهش می کرد که بگذارم بستنی بخورد و چشم هایش برق می زد وقتی می گفتم نه برایتان خوب نیست.

اینجا یک نفر دیگر هم هست که نیاز به مهربانی من دارد... یک آبدارچی نوجوان داریم که سواد ندارد ، پول ندارد، مادر ندارد و پدر درست و حسابی ندارد ... همه عشقش حرف زدن راجع به پرنده هایش است و آینده ای که امیدوار است پیش آید چون پیر دوست داشتنی قول داده است اگر دبستان را تمام کند می گذاردش سر یک کار دیگر

کل روزش را در اتاق ما می گذراند ... موهایش را شانه می زند تا بگویم آفرین که مرتب شده ای و  میزم را بیشتر از باقی تمیز می کند تا بگویم دستت درد نکند... همه اش فکر می کنم دلش می خواست یک مادر داشته باشد

بعد شب ها که می خواهم بروم خانه یک منی هستم که آنقدر محبت کرده دلش می خواهد فقط محبت ببیند ... شده ام یک من جنگجو که حالش بهم خورده است از اینهمه نقش خواهر و مادر و دختر را بازی کردن و دلش می خواهد یک زن مهربان نباشد

و بیچاره دلبندم که نمی داند چکار کند با آدمی که باید همسر ِ مهربانی باشد و نیست...

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


گزارش کنسرت حمید حامی و نیما مسیحا

گزارش کنسرت:

دیشب به عنوان هدیه ولنتاین رفته بودیم کنسرت حمید حامی و نیما مسیحا ... کنسرت خوبی بود گرچه ترجیح می‏دادم موسیقی قوی‏تری داشته باشد اما به نظر می­رسید هردوتایشان فقط می­خواستند شش دانگی صدایشان را به رخ هم بکشند .. کلاً از اینهمه عربده کشیدن هایشان خیلی خوشم نیامد.

اینبار دیر رسیده بودیم برای همین فرصت نداشتیم برویم دستشویی و بفهیم ردیف اولی­ها چه کسانی هستند اما کنسرت به نیمه نرسیده خیالمان راحت شد که چیزی را از دست نداده­ایم چون از اول تا آخر هردو خواننده محترم دنبال دوستانشان توی جمعیت می­گشتند ... کنسرت با اجرای حمید حامی شروع شد سلام ضعیفی کرد و بلافاصله گفت آهنگ شاد نخواهد داشت و شروع کرد به خواندن ... به نظر می­رسید با مردم دعوا دارد ... شروع ضعیفی بود به هر حال.

از آهنگ دوم به بعد سعی کرد مردمی­تر باشد به سبک ابی رفت وسط جمعیت و بخشی از اهنگ هایش را آنجا خواند که آنهایی که آن عقب نشسته­اند هم حالی کرده باشند... بعد شروع کرد دنبال مادرش گشتن و تا آخر کنسرت هم مدام مادرش را صدا می­کرد اما نفهمیدیم چرا مادرش از جایش بلند نمی­شد تا این بنده خدا وسط هر آهنگ نگوید نمی­دانم مادرم کجا نشسته...

بعد از حمید حامی نوبت نیما مسیحا بود که بیاید روی سن ... به قول دختری که دم آسانسور داشت افاضه فضل می‏فرمود طرفدارهای حامی بیشتر بودند و با رفتنش سالن کمی ساکت شد...

شروع مسیحا طوفانی بود ... سبک جدیدی را انتخاب کرده بود و تریپ ریکی مارتینی زده بود ... این یکی هم تیک داشت که بعد هر آهنگی بگوید این آهنگی که خواندم مال آلبوم بهمانم بود که که از فلان می­آید به بازار ...

آهنگ بعدی­اش را برای زنش خواند و همین هم باعث شد دیگر هیچ دختری برایش دست نزند ... خوب وجداناً اگر خودتان بودید اهنگ­های پسری که مدام دنبال مادرش می­گردد بیشتر به دلتان می­نشیند یا مردی که همان اول می‏گوید زن دارم و زنم را هم دوست دارم؟؟

خلاصه که حسن ختام برنامه هم یک آهنگ دو صدایی خواندند و باز هم بی­مقدمه گفتند خداحافظ ... خداحافظی­شان مدل آن موقع هایی بود  که از دوستانت وقتی داری دنبال اتوبوس می­دوی و امیدواری لای در نمانی خداحافظی می‏کنی حتی شاش داشتن را هم می شود به آن پوزیشن اضافه کرد آنقدر یخ بود و با عجله...

 

پینوشت: از کل مراسم نورپردازی اش را دوست داشتم و خاطرۀ آیه که سال گذشته بود و امسال خاطرۀ حضورش ماند...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ - شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم


مرا به سخت جانی خویش این گمان نبود

پیر دوست داشتنی می گوید: واقعاً چقدر خوب که هستی ... من اما بغض می کنم که واقعاً خوب هستم؟؟

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم


← صفحه بعد