ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

جامانده ام ... درست همین جا

نزدیک یکسال شده است از آخرین باری که مهمان این خانه بوده ام

و مهمانی امروز را باید مدیون باشم به آن ناشناسی که برایم یک گل به اشتراک گذاشته بود و پای مرا دوباره بازکرد به این خانه ... که انگار تنها جاییست که یک عالمه از من را توی خودش دارد... که هروقت می آیم دلم تنگ می شود برای خودم ... برای همه چیزهایی که دیگر نیستم و حتی همه آنچیزهایی که دارم نابود شدنش را می بینم و نمی توانم مانعش شوم...

یکی اش همین که بلد بودم چطور خودم را بنویسم... از تنهاییم بگویم .. با خودم حرف بزنم ... و امروز ...

انگار جا مانده ام همین جا... بین همین کلمات ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ - نسیم


انسانیتم آرزوست

یک دستگاه شمارش در نهارخوری وصل کرده ایم ... قبلتر ها مدام دعوا داشتیم با آشپز که تعداد غذاها فلان و است و بهمان...

حالا یک عده که خیرسرمان تحصیل کرده های مملکت اند و خیرسرشان مدیرند و مدبر دماغشان را گرفته اند بالا که انگشت زدن خلاف شئونات انسانی است و ما از آنجا که خیلی مدیریم، شئنیتمان (درست نوشتم یعنی؟) می رود زیر سوال...

آقای خودشیفته و آقای مذهب سردمدار این حفظ ارزشهای انسانی اند و اینروزها لبخند طعنه آمیز تحویل می دهند که یعنی ما نهار خوردیم و نوشجانمان و تو هم دیدی که مقرراتت به هیچ جایمان نبود... بعد من هربار می گویم پولش را نمی دهند به این آشپز بیچاره، که شما شصتتان را حواله من می کنید و این بی نوا دردش را می کشد ... و من مانده ام شان انسانیتان قلقلکش نمی آید وقتی حق کسی ضایع شود

آقای مذهب که مارا بخاطر شراره های بیرون ریخته موهایمان نگاه نمی اندازد و حسابش معلوم است ... مانده ام از خودشیفته که آقای تنها اصرار دارد از همه اهالی شرکت فهمیده تر و باسوادتر است و هزارتا لقب برایش می تراشد که اِهِن است و تُلُپ ... بگذریم حکایت من و این شرکت وصله ناجوریست که جور نمی شود الا به روزگاران که یا من بشوم مانند اینها و یا ... همان من بشوم مانند اینها

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢۳ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ - نسیم


بعضی وقت ها

بعضی وقت ها انرژیم تمام می شود، تحلیل می روم
خسته می شوم.

 نه بهترش همین است : تمام می شوم
بعضی وقت ها چشم هایم وسط خنده می گریند،
بعضی وقت ها درست همان جایی که همه می خندند دلم از غصه می‌ترکد
بعضی وقتها همان جایی که همه زنده اند من می میرم. انگار هزار سال است نفس ندارم،
بعضی وقت ها درست همان جایی که همه فکر می کنند همه چیز همانطور است که باید، می شکنم، بس که دلم برای تنهاییم می سوزد،
برای همه یکطرفه های زندگیم
برای همه بی توقع بودن هایم،
امروز یکی از آن روزهاست،
باید بخندم اما... نمی دانی چقدرررر دلم برای خودم سوخته.
فکر می کنم چند روزی میروم در غار تنهایی...
می خواهم یک مدت تنها باشم،
با خودم...فقط... نه آنها که نام دوست یدک می کشند را می خواهم، نه هیچکس دیگر...
می خواهم چند روزی بی توقع بمیرم

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:٥٠ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ - نسیم


سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

هندزفری می‏گذارم توی گوشم که نشنوم... سکوت سرسام آور اینجا را می گویم

پیش خودمان بماند

گاهی با خودم حرف می زنم، بعد غرق میشوم در خاطرات خیالی، گاهی می‏خندم به خودم

جایی نگویید فقط دارم به شما می گویم: جنون به من نزدیک است

...

دو روز است تصمیم گرفته‏ام که حرف نزنم، ببینم کسی اصلاً می فهمد که من هستم

خب خداروشکر امروز آقای "دست بزن دار فهمید"... نه که فهمیده باشد حرف نمی زنم ها، نه... فهمید به حرفهایش کمتر خندیدم

...

آقای دست بزن دار مرد بدی نیست، گاهی می آید و سکوت اینجا را می شکند ... شاید تنها کسی ست که خنده های من را دوست دارد

آخر خیلی ها اینجا از رنجاندنم لذت می برند

...

"پسر ِ بابا" خواهرزاده مدیرعامل است... هروقت می آید من را برمی‏گرداند به سالهای دانشگاه... به روزهایی که حالا حسرت شده... واقعیتش تنها کسی است که حضورش مرا خوشحال می کند

"آقای ِتنها"، رئیس من است... همسلولی ام ... و تنها تنها و تنها کسی که له کردن مرا خوب بلد شده... شکستن دلم برایش عادی است و تمام هنرش را صرف آزارهای گاه و بیگاهم می کند

آقایِ تنها مرد بدی نیست فقط شاید حضور من تنهاییش را آزرده است

...

اینروزها تمام انرژی ام می رود پای صبوری ام...

اما به کسی نگفته ام، بین خودمان باشد... دیگر دارم کم می آورم... دیروز روی پل داشتم فکر می‏کردم مُردن چه طعمی دارد

گفتم که : جنون به من نزدیک است

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ - نسیم


روزای روشن خداحافظ

چند ماهی میشه که کارم رو عوض کردم

بازم شرکت جدید و آدمهای جدید و یه من ِ تاریخ مصرف گذشته

بازم همون حکایت همیشگیه "من از جهانی دگرم"

هنوز هیچ اسمی پیدا نکردم که معرف این شرکت و آدمهاش باشه

اصلا انگار به هیچ چیزی تعلق ندارن، انگار تو هیچ دسته بندی ای نمی گنجن... محو شدن ... تو خودشون، تو روزگارشون، تو کارشون

چه می دونم اصلاً... اگه خیاط بود حتما یه اسمی براشون پیدا می کرد

تا امروز هروقت کارم رو عوض می کردم، هروقت می خوردم زمین یه حسی داشتم که می گفت می تونم دوباره بلندشم

دوباره بزرگی کنم ... اما اینجا ... دنج ترین میز تو پرت ترین اتاق این ساختمون پرطمطراق یه فرقی داره ... باید عادت کنی به غرق شدن ... به محو شدن ... به دیده نشدن

اینجا برای من شبیه آخر دنیاست

و امروز این رو می نویسم برای ثبت در تاریخ

روزهای بزرگی من تمام شد

درست همین جا

پشت ِ دنج ترین میز در پرت ترین اتاق یک ساختمان پرطمطراق

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:۳٥ ‎ق.ظ - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ - نسیم


حال ما

از حال ما اگر می پرسی، خوش نیست

دچار شده ایم

دچار رگ پنهان رنگ ها

نه خیالتان راحت

دچار همیشه عاشق نیست

گاهی فقط تنهاست

تنهاتر از پرنده های قفسی

چه بگویم

گاهی هرکاری می کنی بی کسی عادتت نمی شود

نه اشتباه نشود

آدم زیاد شده است

آنقدر که ازدحام آدم های اطرافم کم کم دارد نفسم را می برد

آدمیت نیست...

همین می شود که من خفه می شوم

دلم تنگ است

باور کنید برای کسی

کسی که هیچکس نیست

شاید همان من بود که دارد می میرد

اصلا مرده است از بس که جان ندارد

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢۱ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ - نسیم


چقدر قصه هست برای گفتن...

می خوام بنویسم ...

ذهنم پر از حرفای نگفته ست ... دلم پر از دلتنگی های ننوشته

اما دستام خالی شده

یکی یه سیگار بده دستم ... شاید تو اختناق و خفگی سرفه هام دستام یاری کنن برای نوشتن

فعلا همین بس که دلم یه نیمکت رو به افق می خواد، یه آسمون بارونی، یه پاکت سیگار و یه عالم سکوت و تنهایی

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ - نسیم


دیالوگ

هلاک این دیالوگ شدم:

-        : آقا کمال شما اصلا اونجوری نیستید که بچه ها می گفتن

-        : مگه بچه ها چی می گفتن؟

-        : می گفتن شما دعوایی، بد عنق، ناکث، از ایناش، از اوناش، اصلاً همه چی ...هستید

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ - شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ - نسیم


نبش قبر

مدت زیادی گذشته از هرچه می شد گذر کرد...

آمده بودم خانه تکانی...

غرق شدم در انبوه خاک های خاطرات

نه دلم شعر خواست ، نه نثر نویسی

فقط مکتوب کنم که زنده ام...

بعد بروم خاک شوم روی نبش قبر خاطرات

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:۱٩ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ - نسیم


پایان تلخ

مدتهاست نوشتنم نمی آید ... اصلا یادم رفته از آن روزهایی که وبلاگ نویس بودم چقدر گذشته است اما حس می کنم به ازای همه روزهای گذشته و همه قصه های ناگفته ، حرف هست برای نوشتن ... اما من دیگر نوشتن را فراموش کرده ام.

روزهای پر فراز و نشیبی است این روزها ... عوض کردن خانه و رفتن به خانه جدید، بیش از آنچه می اندیشیدم سخت شد و طاقت فرسا... مسائل کار و قصه های این محیط عجیب و غریب هم که خود حکایت مفصلیست

قریب یک سال و اندیست که آمده ام شرکت "ناپاک ها" به هوای بودن کنار  پیرِ مهربان ... در همین یک سال و اندی انقدر بزرگ شده ام و آنقدر چیزهای نادیدنی دیده ام که فکر می کنم می توانم همین حالا در جشن هزار سالگی خودم شرکت کنم ...

این شرکت پر است از آدمهای کوتاه با فکرهای سخیف و سطحی ... دوروویی و نامردی موج می زند وچه عجیب که همه اینجا می دانند با آنکه دست رفاقت می دهند می توانند از پشت به یکدیگر خنجر زنند و هیچکس، مطلقاً هیچکس دلگیر نمی شود از این حقیقت تلخ...

امروز پیرمرد رفت... استعفا داد... جنگید... اخراج شد... نمی دانم

پیرمرد آدم اینجا نبود همانطور که من آدم اینجا نیستم ... و هیچکس مطلقاَ هیچکس نمی فهمد که اینجا کجا بود و نمی تواند درک کند آدمِ اینجا نبودن چقدر سخت است ...

رفتن پیرمرد را از پنجره دیدم کمرش خم شده بود... نه از پیری... به گمانم درد داشت... پیرمرد برای آدمهای اینجا زیادی مهربان بود... من هم زیادی مهربانم ... و هیچکس مطلقاً هیچکس نمی فهمد زیادی مهربان بودن برای آدمهای اینجا چه معنایی دارد

آخرین باری که پیرمرد را دیدم خسته بود ... گفتم اینها حیوان های آدم نما هستن ... برآشفت... گفت من دوست ندارم دوست داشتنی های مرا کثیف کنی ... دستش را که فشار داد روی شانه ام بغضم ترکید ...

فکر کردم چقدر دوست داشتن آدمها بعضی وقت ها سخت می شود ... فکر کردم چقدر من محتاج بودم به این افکار پیرمرد و هیچکس مطلقاً هیچکس نخواهد فهمید پیرمرد چقدر روحش بزرگ است.

از صبح که رفتن پیرمرد را دیدم تازه فهمیدم هوای اینجا چقدر آلوده بود... و هیچکس مطلقاً هیچکس نمی تواند بفهمد چقدر نفس کشیدن در ناپاک ترین هوای دنیا سخت است.

برای پیرمرد پیغام دادم که یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است و فکر می کنم باید به زودی برای خودم هم این تلخی را تمام کنم...

پیرمرد که نباشد اینجا هیچ چیز برای دلبسته کردن من ندارد.

خسته نباشی فرشته مهربان من

 

پینوشت: دنبال کار می گردم هرکی کاری سراغ داره بگه رزومه بفرستم.ممنون.

پینوشت 2: هیچ اتظاری از کسی ندارم و این نشاندهنده قدرت من نیست...مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۳٠ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ - نسیم


همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند بجایی رسیده اند

خدایا شکرت...

امروز برای ثبت در تاریخ که تا دلم می خواست به کام من بود و برای من×

 

 

×‌: قبولی تو کارشناسی ارشد و دراومدن وامی که مدتها منتظرش بودم

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:۳۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ - نسیم


نیست در شهر نگاری که دل از ماببرد ... بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

خیلی وقته می خوام بیامو بنویسم از همه چیز و هیچ چیز زندگیم ... اما حرفی نیست، صدایی نیست
خیلی وقته دیگه چیزی برای نوشتن ندارم... برای گفتن ندارم
خیلی وقته باید بشینم و سیگار بزارم گوشه لبمو فکر کنم به اونروزایی که شاد بودم ... که زنده بودم ... که بودم
اینروزا سخت نمی گذره چون اصلا نمی گذره... درد نداره چون اصلا حس نداره.
اینروزا من نه دستی برای نوشتن دارم نه زبونی برای گفتن... اینروزا فقط چشمام بکار میاد برای گریه
اینروزا دیگه یادم نمیاد اونروزا چه شکلی بودم ... چه رنگی بودم... صدای خنده هام چه زنگی داشت
اینروزا دیگه روز نیست فقط شب ِ ... شب

اینروزا دنبال یه نشونه پی ِ یه حرف تازه در به در می گردیم و هیچی نیست

انگار دنیا خوابیده ...

یکی بیاد دنیای منو بیدار کنه ... دلم لک زده برا زندگی

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ - نسیم


8/8

8/8 هرسال که می­رسد دوباره دلم پر می کشد برای آن روز خوب عاشقی که همه صبحانه ­شان را برداشته بودند و آمده بودند محضر تا 8 صبح روز میلاد هشتمین امام، عاشقیمان را جشن بگیرند.

یا 8/8 سال بعدش که با یک کاروان ادم در مسجد کوفه بیعتمان را محکم کردیم با عاشقی هایمان و چه همه ارزوهای خیر شنیدیم برای عاقبتمان که من همیشه فکر می کنم چقدر روزهایم زیباتر شد و عاشقیمان محکمتر از همان روز که علی را شاهدش کردیم

و امسال گفتند که عاشقی علی و فاطمه هم با عاشقی ما مصادف شد و من فکر می کنم چقدر خوب می شود وقتی من و تو پشت به پشت هم، دوشادوش می ایستیم و باج به دنیا نخواهیم داد حتی اگر سیلی زمانه گوشمان بزند، که من همیشه به تو ایمان خواهم داشت و می­دانم این جنگ که تمام شود تو درهای خیبر را بر دوش خواهی کشید و هیچ خندقی تاب پهلوانی­ ات را نخواهد آورد.

گاهی اندکی صبر باید مهربان من...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:٠٠ ‎ق.ظ - یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ - نسیم


تو را کم دارم

دلبندم در همان شرکتی کار می کند که اینروزها اختلاس میلیاردی مدیرش نقل هر محفلیست. اینروزها همه آن 18 هزار پرسنلی که تحت عنوان شرکت های مختلف برای این آقا کار می کردند ترس از بیکاری و تعدیل نیرو دارند تا دولت مکرمه و محترمه چه نظری برای ادامه حیاتشان داشته باشد.

البته اشتباه نکنید این یک اگهی گودری نیست نیامده ام که بنویسم چقدر می ترسم که دلبندم از کار بیکار شود. نه ...

می خواستم برایتان تعریف کنم که چقدر اینروزها مدیحه سرایی می کنم در باب خوشبختی که چقدر نزدیک است به هر روز من و چقدر بی ربط است با حال اینروزها

اینروزها مدام قصه هایی می گویم از آن دوستی که با پدرش مشکل دارد و حکایت نقل می کنم از دوست دیگری که گرفتار دام هوس شد و آن دیگری که هر روزش رنج است و فکر می کنم چقدر خوشبختی نزدیک است به هر روز من

بعد هی فکر می کنم اما یک چیزی کم است ... یک چیزی که نمی دانم ... یک چیزی که نیست و من گاهی دلم در عین نزدیکی خوشبختی می ترکد از غصه های گاه و بیگاهش... بعد اینطور می شود که امروز فراغتی پیدا می کنم از کارهایی که سرم ریخته اند ومی آیم و می نشینم پای ایمیل های هزار روز باز نکرده و بعد چشمم می خورد به نامه یک دوست از انور دنیا که برایم نوشته است در عین خوشبختی یک چیزی کم است که دلش می ترکد از غصه های گاه و بیگاهش ... که انگار آن یک چیز مثل من است ... اصلاً خود من است

و من اشک هایم سرازیر شود روی همه خوشبختی هایم که یک چیزی کم داشت و من هرگز نفهمیده بودم آن چیز دوستی های گم شده ام است... و لحظاتی که با دوست سپری شد که من روزهاست با هیچ دوستی سپری نشده ام...

و من اشک بریزم که چرا نتوانستم هیچگاه بگویم که چقدر تنها شده ام و چقدر جای خالی دارد خوشبختی ام در تنهایی ...که چقدر خنده هایم ماسیده و چقدر طلب دارم از کسانی که نیستند تا با آنها خوشبخت تر باشم

بعد اینطور می شود که پنجره ایمیل را بدون هیچ جوابی می بندم و فکر می کنم به اینکه چرا دیشب به دلبندم اصرار می کردم که بیا برویم پیش دوست هایمان آنطرف دنیا ... و باور می کنم که من هم فهمیده بودم خوشبختی هایم یک جای خالی دارد ... یک چیزی مثل تو ... اصلا خود تو ....

 

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ - نسیم


دنیا دیگه مثل تو نداره

 

دلم می خواست بیایم و یک گزارش مفصل از کنسرت دیشب بنیامین بدهم... که مثلاً فلان شد و بهمان

اما هیچ واژه ای نمی تواند اوج لذتی را که بردیم بیان کند بس که این آدم دوست داشتنی بود و عالی

به افتخار آنهمه خاطره که زنده شد و آنهمه هیجان که تخلیه کردیم برایت تمام قد بلند می‏شوم آقای بنیامین ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱۸ ‎ب.ظ - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ - نسیم


مرگ حقه

میگه: پسر حواست باشه زنت مُرد بلافاصله سر خاکش برو زن بگیر.

میگم: نه، راضی به زحمت نیستم . منو با آمبولانس بفرستید بهشت زهرا همون موقع براش زن بگیرید.

بعدم تو جواب خدا نکنه های باقی و نگاه پر از ناراحتی من می گه: مرگ حقه ناراحتی نداره

 

دیگه لازم به گفتن نیست ... همه می دونید فقط این حرف از یه همچین پدر شوهری می تونه باشه که من دارم.

 

پینوشت: وقتی این حرفا رو بشنوید بعدم وقتی دارید برمی گردید خونه با سرعت 70 تا با موتور یه طوری بخورید زمین که تا دو روز نتونید از جاتون بلند بشید می فهمید چه پدر شوهر عاقلی دارید که می دونه مرگ حقه...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٦ ‎ب.ظ - شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ - نسیم


جورسومه فساد

با یکی از همکارا داریم برمی گردیم خونه... حرف از اینه که دوباره گیر دادن به حجاب زنا... تیپش کاملا اداریه اما می گه یه وقت گشت ارشاد بهم گیر نده؟

میگم نه بابا ... ما که چیزیمون نیست ... اونم چپ چپ نگاه میکنه و میگه : هووو... من نه، اما تو که جورسومه فسادی ...

بعد من وسط میدون آزادی از خنده پهن زمین میشم که آخه این کلمه جورسومه رو از کجا درآوردی

به هرحال خواستم بگم یه همچین همکاری دارم من

 

پینوشت: دلم بدجوری لک زد برا خیاط چون اصولا اینجور تیکه ها رو اون بهم می نداخت... سلامی عرض می کنیم از همین راه دور

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


دلم می خواد یه چیزی بنویسم

یه چیزی...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


این من دوست داشتنی

 

روزی که آمد خواستگاری 28 ساله بود، فوق لیسانس داشت، سربازی رفته بود و درآمد مناسبی داشت... همسرم را می‌گویم.

اما همه مخالف بودند ... می‌گفتند زود است

اینروزها برای برادر شوهر گرامی رفته اند خواستگاری ...  6 سال کوچکتر است، درسش تمام نشده، سربازی نرفته و هیچ درآمدی ندارد... آقای شوهر می‌گوید عجله نکنید...

پدر شوهر عزیز اما با غضب جواب می‌دهد که این چه حرفی­ست دختره چادری و تحصیلکرده است... و من بعد از 2 سال می‌فهمم دلیل مخالفتشان با ازدواج ما این بوده: من ج..ه  بودم و بی‌سواد

بله ... قطعاً اینبار خواستم بگویم یک همچین منی هستم.


پینوشت: یک نفر یک سیگار آتش کند ... حالم خوش نیست

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


نرخ آدمیت

-         حواستون باشه تصادف نکنیم

-         آره دیه آدمم که شده 96 میلیون

-         من نفهمیدم از کی آدم اینهمه گرون شد؟

-         آخه میگن قیمت دیه یه آدم کامل برابر 60 تا شتر و نمی دونم چند تا گوسفند ِ ...

-         آهان ... خُب بگو پس، قیمت شتر زیاد شده ... نرخ ِآدمیت همونیه که بود

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:٥۱ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم


← صفحه بعد